• رنج باغبــان
  • جدل در ملکوت
  • دهقــــان نـــامه
  • گــــدا نــــامه
  • حماسه ظلمت شکن
  • حمــاسه خاوران
  • حماسـه هیزم شکن
  • لالــه های قافلانکوه
  • امیـــر کبیـــر
  • خـــادم نـــادم
  • چنین گفت بودا
  • آلبرت شوایتزر
  • کلیات بسیج خلخالی

در باب حماسه هیزم شکن

بسیج خلخالی خالق اثر معروف حماسه هیزم شکن است

در سال 1345 این کتاب به عنوان نامزد جایزه ادبی نوبل معرفی می گردد به دلیل اینکه کتاب به زبان فارسی نوشته شده بود در کمیته نوبل مورد بررسی قرار نگرفت ولی دانشگاه تهران که یک مرجع مهم علمی بود این اثر را مستحق دریافت این جایزه دانسته است.

 

استاد عبدالله باقری (فرزانه ‏پور) متولد 1292 در تهران است و یکی از اساتید بنام هنر تذهیب ایران زمین است که تذهیب اثر معروف حماسه هیزم شکن از شاهکارهای او محسوب میشود .

 

استاد محمد تجویدى متولد سال ۱۳۰۳ در تهران، فرزند محمدهادى تجویدى، استاد نقاشى هنرهاى زیبا و از شاگردان کمال ‏الملک نقاش بزرگ قاجار بود.

محمد تجویدى حدود صد و بیست جلد کتاب از دیوان‏ هاى شعراى ایران همچون سعدى، حافظ، بابا طاهر عریان، فردوسى و دیگران را به تصویر کشیده است.

تجویدى تصاویر کتاب حماسه ‏ى هیزم ‏شکن اثر بسیج خلخالى را بهترین اثر خود مى ‏انگارد.

حاضرین در سایت

ما 61 مهمان آنلاین داریم
وصیّتنامه مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
دوشنبه, 15 آبان 1391 ساعت 21:14

 

وصیّت نامه

 

وصیّت میکنم بعد از وفاتم بر مزار من

بروی خاک گورم شرح حال روزگار من

سیه کلک سر انگشت دبیر رازدار من

با شکّ دیدگان بی فروغ اشک بار من

بدین سان در دل خاک سیاه گور بنگارد

بتاریخ سیاه بردۀ بیچاره بسپارد

که در این گور یک قربانی جهل و جنون خفته

بکف پیمانۀ عمرش پر از دریای خون خفته

کبابی؟؟؟ اشک ریزان قرنها در آتش حرمان

شراب تلخ تاک اهرمن در ساغر دیوان

پریشان مدفن انسان بی پشت و پناهست این

مکان جاودانی مظهر جرم و گناه است این

عرقهای فرو غلطیده در پیشانی وجدان

غبار چهرۀ طفل ندیده لذّت پستان

صدای خندۀ مستانۀ اهریمن عصیان

نداهای ضمیر گنگ ره گم کرده در طوفان

فغان جغد در شام سیاه گنج ویرانه

حکایات ز خاطر رفته ای از عقل دیوانه

بدست قابله مادر ندیده طفل مسکینی

بروی گونه از سیلی نشسته زخم چرکینی

ز اوراق کتاب زندگی فصل پریشانی

رسیده بر سر دروازۀ هستی پشیمانی

شرارتهای شیطان در سر بیمغز قیصرها

صدای جامهای فاتحان با سیم پیکرها

هوسهای جوانی در سر پیر زمین گیری

تمنّای وصال بیوۀ عفریت اکبیری

بروی توده های برف ردّپای عریانی

سطور خاطرات بیگناهی سقف زندانی

خطوط پیچ در پیچ کف دست جهانجوئی

نگاه واپسین تیر خورده برّه آهوئی

ببرج رمل و اسطرلاب محنت اختر شومی

لب ویرانسرای زندگانی شیون بومی

صدای قلب پاک شاهدی محکوم بر کتمان

ندای بی گناهیهای محکوم غل و زندان

اسفهای ضمیر قهرمانان زبون گشته

شمای عقل دانایان ظاهر در جنون گشته

سر زلف عروس شوی مرده قیرگون معجر

پریشان خاطرات عاشقی افتاده در معبر

سر خوان عزا از میزبان شرمنده مهمانی

ز تاج و تخت، ملّت رانده یک مغرور سلطانی

بموج اشک دخترها شکسته نرخ گوهرها

بروی گور ناکامان فغان قلب مادرها

نگین پارسائی نقر اندر خاتم شیطان

ندامتهای شاعر رهن داده دفتر و دیوان

صدای رعشۀ اعصاب اندام هنرمندی

غریو خشمهای ضیغم افتاده دربندی

مرا بشناس ای آیندۀ دنیای آینده

مرا بشناس ای زایندۀ دنیای زاینده

من اندر بی نشانی زادم و در بی نشان مُردم

ندانستم چرا این رنجهای بی کران بردم

تکان نفرت روح من است آتش فشانیها

که میریزد ز اعماق زمین بر فرق جانیها

من اندر دفتر آمار هستی نام موهومم

من اندر طالع منحوس عالم اختر شومم

لب بام خراب آباد غم بی آشیان بومم

نژاد و کُنیتم اینست مظلوم ابن مظلومم

مرا بشناس ای ناآشنای آشنای من

که زین پس میگذاری پای خود بر جای پای من

که بودم من که میخوانی حدیث روزگار من

من این بودم که بر تاریخ بنشسته غبار من

نگاه خشم دختر برده در کنج حرمخانه

بروی دیو سیرت مرد شهوتران بیگانه

پر و بالش ز عهد کودکی بر کنده شهبازی

ز دل بر لب رسیده مُرده در تابوت لب رازی

نهالی بی ثمر در گردباد مهرگان مانده

غریب بی سرو پائی امیر کاروان رانده

قضاوتهای افسون گشتۀ وجدان داورها

عصائی در کف اندیشه های زود باورها

چون طفلان سر ره در غبار راهها مرده

به محنت خانۀ عالم عذاب قرنها برده

به چرکین چهرۀ تاریخ عالم بی دوا زخمی

به قوس ابروان نانجیبان لکّۀ اخمی

وصیّت میکنم بر گور من بعد از وفات من

بدینسان نقش بند و صورت شرح حیات من

که من قربانی جهل ستمکاران خونخوارم

که من زنجیری قانون گذاران تبه کارم

که من پایم نشد یک لحظه بی زنجیر در زندان

که من دستم نشد یک لحظه فارغ از لب و دندان

هماره زیر لب انجیل لوقا ترجمانم بود

همیشه نام عیسی چون شکر شهد دهانم بود

همیشه نام مریم زیور ذکر و بیانم بود

که روزی رحمت آرد بر من این تنها گمانم بود

وصیّت میکنم روزی که یار بردگان آید

بتدبیرش بجسم برده های مرده جان آید

بجای من هزاران بوسه بر پیشانی او زن

سر زلف چلیپایش بزرّین شانه یکسوزن

پس از من تیشه زن مردی رفیق و یار و همدردی

میان عاشقان فردی برآرد از ستم گردی

بپایش خار غم رفته بجان نیش ستم رفته

دو ابرویش بهم رفته حساب از بیش و کم رفته

فروغ مهر انسان دوستی تابان ز چشمانش

بجان بینوایان بسته از روز ازل جانش

پس از من مادر گیتی یکی فرزند میزاید،

که دست او ز چشم برده اشک رنج بزداید

بسوهانش ز پای بردگان زنجیر واگردد

بجای کینه دلها مرکز مهر و صفا گردد

پس از من نغمه ای از پردۀ شبهای ظلمانی

رسد بر گوش جان بردۀ بدبخت زندانی

پس از من مرد می آید علاج درد می آید

دوباره خون هستی بر عذار زرد می آید

مسیحا خصلت و خوئی چلیپا کرده گیسوئی

بمشتش خطّ جادوئی خداجوئی خداخوئی

پس از من چونکه او آمد می عشرت سبو آمد

برای عاشقان زندگی گاه وضو آمد

پس از من چونکه او آمد خدای صلحجو آمد

زبان بردۀ لب دوخته بر گفتگو آمد

بیاد من هم از صهبای آزادی لبی ترکن

بیاد خاطرات تیرۀ من هم شبی سر کن

ببَر بر گیر چون حرز مقدّس تیشۀ او را

بزر بنگار چون انجیل ها اندیشۀ او را

بگو با بردگان بند غم از پای واگشته

ز زندان ستم وارسته از محنت جدا گشته

که باید کلبۀ او کعبۀ آزادگان گردد

که تا دنیا پراز آوازۀ صلح و امان گردد

بآهنگر بگو از من که ای آهنگر از آهن

چرا زنجیر میسازی برای دست و پای من

برای کشتن انسان چرا شمشیر میسازی

چرا شلّاق میبافی بخونها دست مییازی