• رنج باغبــان
  • جدل در ملکوت
  • دهقــــان نـــامه
  • گــــدا نــــامه
  • حماسه ظلمت شکن
  • حمــاسه خاوران
  • حماسـه هیزم شکن
  • لالــه های قافلانکوه
  • امیـــر کبیـــر
  • خـــادم نـــادم
  • چنین گفت بودا
  • آلبرت شوایتزر
  • کلیات بسیج خلخالی

در باب حماسه هیزم شکن

بسیج خلخالی خالق اثر معروف حماسه هیزم شکن است

در سال 1345 این کتاب به عنوان نامزد جایزه ادبی نوبل معرفی می گردد به دلیل اینکه کتاب به زبان فارسی نوشته شده بود در کمیته نوبل مورد بررسی قرار نگرفت ولی دانشگاه تهران که یک مرجع مهم علمی بود این اثر را مستحق دریافت این جایزه دانسته است.

 

استاد عبدالله باقری (فرزانه ‏پور) متولد 1292 در تهران است و یکی از اساتید بنام هنر تذهیب ایران زمین است که تذهیب اثر معروف حماسه هیزم شکن از شاهکارهای او محسوب میشود .

 

استاد محمد تجویدى متولد سال ۱۳۰۳ در تهران، فرزند محمدهادى تجویدى، استاد نقاشى هنرهاى زیبا و از شاگردان کمال ‏الملک نقاش بزرگ قاجار بود.

محمد تجویدى حدود صد و بیست جلد کتاب از دیوان‏ هاى شعراى ایران همچون سعدى، حافظ، بابا طاهر عریان، فردوسى و دیگران را به تصویر کشیده است.

تجویدى تصاویر کتاب حماسه ‏ى هیزم ‏شکن اثر بسیج خلخالى را بهترین اثر خود مى ‏انگارد.

حاضرین در سایت

ما 30 مهمان آنلاین داریم
بیوگرافی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
یکشنبه, 14 آبان 1391 ساعت 06:38

بیوگرافی

 

من طفل ساقط از رحم محنت و غمم

من داغ ننگ جبهۀ اولاد آدمم

من مردۀ نمرده و مرگ مجسّمم

روی لبان محتضران واپسین دمم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپا کَمَم

 

تعبیر خواب کودک مادر ندیده ام

تصویر آرزوی بپایان رسیده ام

شاخ تگرگ دیده و طوفان کشیده ام

از چهرۀ حیات نشاط پریده ام

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آوای غول نیم شبم در فسانه ها

غوغای نای جغد غمم کنج لانه ها

از بربریّت بشرم من نشانه ها

خون گناه در عصب تازیانه ها

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

نفرین مستمرّ پسر مرده مادران

نقش شکست روح جهانجو دلاوران

آوازۀ شکنجۀ وجدان داوران

تاراج گشته عفّت معصوم دختران

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

برپای هرزه گرد زمان زخم آبله

بی سرنوشت گرد بدنبال قافله

روی عروس بخت چنان زخم آکله

در جبر زندگانی مبهم معادله

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

شرح حیات و هستی و بود و نبود من

تاریخ زندگانی و نقش نمود من

پیدایش من و عدم من وجود من

بنوشته تازیانه بجان کبود من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ای کاش مادرم مرض زا گرفته بود

جدّم وبا پدر تب سودا گرفته بود

ای کاش نطفه ام برحم ناگرفته بود

تا آنکه این جنایت بی جا گرفته بود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ای کاش در صحیفۀ عالم نمینگاشت

نقّاش بی مطالعه تصویر زشت من

ور مینگاشت کاش فراموش مینمود

زنجیر را ز سلسلۀ سرنوشت من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

گویند هرکه صاحب بخت و ستاره ایست

هر اختری مراقب یک گاهواره ایست

میدانم اینکه اختر من بین اختران

یک اختر فلک زده و بی قواره ایست

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

شب ها که دستها بسر زلف دلبران

گاهی گره گشا شود و گه گره زنان

من میزنم گره بسر عقده های خود

اینست کار دست من و دست دیگران

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ای کاش همنشین دَدغار بودمی

در پنجه های ضیغم نیزار بودمی

هم آشیان عقرب جرّار بودمی

بهتر کزین نژاد تبه کار بودمی

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

روزی اگر بروی وی افتد نگاه من

گویم چه بوده خالق عالم گناه من

چندین هزار عقدۀ نفرت نگاشتی

در اخمهای چهرۀ زشت و سیاه من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آندم که نقش صورت من مینگاشتی

در کارگاه قحطی رنگ سپید بود

یا دکّه های رنگ فروشان چهارسوق

چون طالع مقفّل من بی کلید بود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

هر لحظه ای که بر رخ آئینه بنگرم

پندارم از هر آنچه بدنیاست کمترم

بر روی خویش مشت نوازم ز فرط خشم

گوئی عدوی خویش بود در برابرم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

از آن زمان که مادرم از زور کار مُرد

شبهای بی شمار بخواب من آمده

هر دم که دست مهر نهاده بصورتم

گوئی روان رفته ز تن بر تن آمده

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

از اولّین نگاه برخسار زندگی

بر بازوان من زده شد داغ بندگی

گردید جزء ذات و سرشت و نهاد من

از دیدن وجود خودم سرفکندگی

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آئینه واقف است ز راز روان من

از موجهای نفرت و نجوای جان من

از ناله های سلسله در استخوان من

هر لحظه ای چه میگذرد در نهان من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

هر دم که بر قیافۀ گلها نظر کنم

حیرت ز کار کلک قضا و قدر کنم

در بین رنگهای قشنگ شکوفه ها

تصویر شوم نقش کتاب بصر کنم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

در خانۀ مسیح خداوندگار هم

ممنوع کرده اند کشیشان ورود من

شاید ز بیم آنکه خدا رحمت آورد

گر بشنود دعا و نماز و درود من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

شاید ز بیم آنکه کلیسا نجس شود

در صحن آن اگر که نهد برده پای خود

یا آنکه از مسیح نهانی طلب کند

افزایش ترحّم فرمانروای خود

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

یک ذرّه از محبّت عیسای مهربان

گر در نهاد مردۀ ارباب زنده بود

لبهای نیم مردۀ سیمای زندگی

مانند غنچه های سحر پر ز خنده بود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آنقدرها که ورد زبانهاست نام او

یک ذرّه گر که ورد زبان ضمیر بود

دیگر کجا بحکم قوانین ظلم و زور

صدها هزار برده بیک تن اسیر بود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

او سر نثار کرد که سرهای بعد ازو

کانون شور و عشق و صفا و هنر شود

نی آنکه نام او بزبان لیک در عمل

بدتر ز دام و دیو و دَد و جانور شود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

او عاشقانه جام لبالب ز خون کشید

تازد صلیب مهر و محبّت بسینه ها

جان بیدریغ برخی صلح جهان نمود

تا سینه ها تهی شود از حقد و کینه ها

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

هر جا بچشم دلبری افتد نگاه من

نفرت کند ز چهرۀ زشت و سیاه من

گوئی برابر نظرم زنده می شود

از نسل تا به نسل خطا و گناه من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

قلب مسیح هم که جهان محبّت است

یکدم بحال قلب من بینوا نسوخت

قلبی که بحر عاطفه و کان رحمت است

در حیرتم بحال دل من چرا نسوخت

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

هرگز نشد لبی که بخندد بروی من

جز تیر طعنه کس نفرستاد سوی من

سیلی نواخت عالی و دانی بروی من

هستی بلای من شد و انسان عدوی من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ای جانور سزد که ببالی بشر نه ئی

بر حکمت و کمال و خرد مفتخر نه ئی

مست از سرشک دیده و خون جگر نه ئی

ای فخر باد بر تو که نوع بشر نه ئی

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

نی دعویت بسر که خدای فراستی

نی مدّعی که صاحب هوس و کیاستی

نی مفتخر به منصب و جاه و ریاستی

ای فخر باد برتو که دور از سیاستی

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

هرگز ندیده ایم که شیران بیشه ها

از نسل خویشتن بدر آرند ریشه ها

یا از سرشک دیدۀ شیران ناتوان

لاجرعه سرکشند زخمها و شیشه ها

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

دنیا اگر طویله و من چارپاستم

محکوم این حقارت و این نارواستم

گیرم الاغ بارکشم نیستم بشر

در جیره از چه روی ز حیوان جداستم

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

هر دم که بانگ نالۀ ناقوس میرسد

گوئی مسیح در دل من آه میکشد

در آرزوی دیدن رویش فراز دار

دل بی اراده در برم از شوق میطپد

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ایکاش از سپیدی قلبم وقوف داشت

آنکس که میشود متنفّر ز روی من

سیلی نوازد آنکه ز نفرت بگونه ام

آب دهان حواله نماید بسوی من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

این برده دارها که دم از داد میزنند

بر ضدّ جنگ ایهنمه فریاد میزنند

خود همچو گرگ گرسنه در بین گلّه ها

خون میخورند و طعنه بصیّاد میزنند

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

گویا خدا عدالت و هستی محبّت است

شاید برای برده عدالت مشقّت است

زنجیرها محبّت و شلّاقها کَرَم

خونابه ها نشانۀ لطف و مودّت است

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ایکاش نوح در ته دریا نشسته بود

آندم که تخته پارۀ ناوش شکسته بود

شیرازۀ حیات ز هم برگسسته بود

زین زجر مستمرّ بشر باز رسته بود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

گیرم به آسیای فلک دانه ارزنم

نوبت تمام نیست چو فرسوده شد تنم

واندر میان کورۀ حدّاد ظلم و زور

پختم، گداختم، من اگر سنگ و آهنم

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

گر آسمان بجای من این بار میکشید

هر دم به بیخ گوش خدا زار میکشید

یا در مدار دایره اخلال مینمود

یا سر ز قید گردش پرگار میکشید

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

انگار آسمان خدا دشمن من است

هر لحظه تازیانه نواز تن من است

روز آفتاب مشت نوازد بفرق من

شب اخترانش محتسب شیون من است

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

خورشید هم بدان عظمت در مدار چرخ

در اوج کبریائی فرّ و غرور خود

چون قیصران لم زده بر تخت تاکها

تحمیل میکند به من خسته زور خود

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

از دور مثل چشم غضبناک برده دار

بِربِر نگاه میکند اندر دو چشم من

خود را برای خاطر من لوس میکند

خون میچکد بچشمۀ عصیان و خشم من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

بر روی داغهام زند داغ دیگری

هر لحظه بر جراحت من نیش میزند

کوبد بفرق خستۀ من پتک آتشین

هر دم نمک بروی تن ریش میزند

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

شاید جرائم پدران طیّ قرنها

در خون مادران سیه دل عجین شده

تا همچو من پدیدۀ بی اختر کثیف

ننگی وبال خلقت روی زمین شده

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

باری تو ای مسافر دنیای آرزو

یکشب درون مجلس شیطان قدم بزن

بر اینهمه تفاوت و تبعیض و تیرگی

یکباره خط باطل و نقش عدم بزن

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

باری تو ای امید طلائی بردگان

برخیز تیز کن تبر و تیشه های خود

تا دخمه های نم زده را همچو آفتاب

روشن کنی ز مطلع اندیشه های خود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

یکدل اگر که در همۀ عالم غمین بود

غم حکمران مردم روی زمین بود

زیرا که در عوالم نامرئی حیات

امواج قلب ها همه با هم قرین بود

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

نوع بشر که صاحب عقل و درایت است

خود مبتلای اینهمه جهل و ضلالت است

تاریخشان بدیدۀ عبرت چو بنگری

خونریزی و بشر کشی بی نهایت است

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

دستش بریده باد که از بهر پای من

آهنگری که حلقه و زنجیر ساخته

برچیده باد کارگه و دستگاه آن

کز بهر جنگ نیزه و شمشیر ساخته

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

گویند هرکه خسته و بیمار میشود

در جستن طبیب و پرستار میشود

غافل از آنکه بردۀ بیچاره هر دمی

با پیک مرگ طالب دیدار میشود

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زر خرید بردۀ از چارپاکمم

گر من بجای مدّعی داد بودمی

از شرم جبهه بر زبر خاک سودمی

یا زیر خاک تیره ز خجلت غنودمی

یا لب بنام داد و دهش ناگشودمی

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

من نیستم به بند کشیده، خداست این

انوار ذات حق که بظلمت سراست این

طفل نبوغ ها که به بند بلاست این

سقراط عالمی که ز دانش جداست این

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

بطلان ادّعای امیران عادلم

آئینۀ جنون حکیمان عاقلم

بر سینۀ صحیفۀ حق نقش باطلم

از مزرع صفای بشر مانده حاصلم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آهی که در گلوی محبّت شکسته ام

نوحی که در طلاطم طوفان نشسته ام

عهدی که از شرافت انسان گسسته ام

خاری که روی سر در ویرانه رسته ام

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

مهریّۀ عروسی حوّای حیله گر

نجوای غبن آدم مطرود در بدر

محصول باغ وسوسۀ آن دو خیره سر

ننگی بجای مانده از آن مادر و پدر

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

من مظهر کمال کتاب قضاوتم

من پارسنگ وزنۀ کاخ عدالتم

من شاخص مدارج علم و جهالتم

من در جبین عاطفه شرم و خجالتم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

فاتح گمان برد که چو من صد هزار

باشد به پیش موکب او افتخارها

چون طفل نی سوار که در خارزارها

مفتون شده بخال و خط گرزه ماره

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آخر مگر خدای جهان آهن آفرید

آنرا برای بستن دست من آفرید

آخر مگر مغنیّ هستی بساز خویش

از بهر قلب خستۀ من شیون آفرید

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

من پشتوانۀ شرف نسل آدمم

شیرازۀ قضاوت دیوان عالمم

در جوف صد معادله مجهول مبهمم

در دودمان عاطفه گم گشته خاتمم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

 

خاریکه بین خرمن گلها نشانده اند

اشکی که روی مریم عذرا فشانده اند

ننگی که پای حجلۀ دنیا کشانده اند

شهدی که کام کاتب حاشا چشانده اند

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ننگ گناه مانده بدامان مادرم

آهنگ ناتمام نوازندۀ کرم

در بزم می فروش تهی مانده ساغرم

خر مهره ای میانۀ یک طوق گوهرم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

منظومۀ قریحۀ قانون گذارها

نرخ شکسته گوهر سیمین عذارها

محکوم بی گناه ببالای دارها

جادوی جاودانی دیوان غارها

 

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

شالوده و اساس بنای تمدّنم

آئینۀ تمام نمای تمدّنم

خار نهفته در کف پای تمدّنم

آهنگ مرده  در دل نای تمدّنم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

نقش و نگار جام بلورین قیصرم

آهنگ ناتمام نوازندۀ کرم

سرسام مغز فاتح روئینه پیکرم

در دودمان صلح فروزنده اخگرم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آئینه صفات همه برده دارها

طرّاح نقشه های همه کارزارها

روزی رسان قاطبۀ لاشخورها

معمار کاخ سست پی مفت خوارها

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

از داستان مهر و محبّت حکایتی

ز افسانۀ کمال و حقیقت روایتی

از دانش و شرافت انسان کنایتی

در دست دیو جهل چراغ هدایتی

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

کو آنکه آبروی بشر را بجان خرد

سوداگری که سود بجای زیان خرد

زنجیر را ز پای من خسته جان خرد

تا عالمی است سلطنت جاودان خرد

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

مردی ز بطن مادر راحت ندیده

بار بلا و رنج و مشقّت کشیده

از جام ظلم زهر مذّلت چشیده

بر دیده نیش خار مرارت خلیده

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

صبّاغ چیره دست قرونش نکرده رنگ

افیون اعتیاد فسونش نکرده منگ

صرّاف کهنه کار فنونش نکرده سنگ

عصّار برده دار ننوشانده اش شرنگ

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

قربانی حقیقی پای منای خویش

پیموده هفت شهر فنا را بپای خویش

خون جای شیر داده به طفل صفای خویش

در سینه جای داده بهر کس سوای خویش

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

نتنیده عنکبوت زمان تار بر تنش

نخورانده بیوه زال هوس دانه ارزنش

نگرفته دست یار فسونکار دامنش

نر بوده اختیار ز دل گنج قارنش

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

سر در قبال زر ننموده بسینه خم

بی اعتنا به بود و نبود و به بیش و کم

بازارگان بار گرانسنگ رنج و غم

نامش نبشته قابله بر لوحۀ عدم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بیوگرافی

 

من طفل ساقط از رحم محنت و غمم

من داغ ننگ جبهۀ اولاد آدمم

من مردۀ نمرده و مرگ مجسّمم

روی لبان محتضران واپسین دمم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپا کَمَم

 

تعبیر خواب کودک مادر ندیده ام

تصویر آرزوی بپایان رسیده ام

شاخ تگرگ دیده و طوفان کشیده ام

از چهرۀ حیات نشاط پریده ام

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آوای غول نیم شبم در فسانه ها

غوغای نای جغد غمم کنج لانه ها

از بربریّت بشرم من نشانه ها

خون گناه در عصب تازیانه ها

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

نفرین مستمرّ پسر مرده مادران

نقش شکست روح جهانجو دلاوران

آوازۀ شکنجۀ وجدان داوران

تاراج گشته عفّت معصوم دختران

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

برپای هرزه گرد زمان زخم آبله

بی سرنوشت گرد بدنبال قافله

روی عروس بخت چنان زخم آکله

در جبر زندگانی مبهم معادله

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

شرح حیات و هستی و بود و نبود من

تاریخ زندگانی و نقش نمود من

پیدایش من و عدم من وجود من

بنوشته تازیانه بجان کبود من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ای کاش مادرم مرض زا گرفته بود

جدّم وبا پدر تب سودا گرفته بود

ای کاش نطفه ام برحم ناگرفته بود

تا آنکه این جنایت بی جا گرفته بود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ای کاش در صحیفۀ عالم نمینگاشت

نقّاش بی مطالعه تصویر زشت من

ور مینگاشت کاش فراموش مینمود

زنجیر را ز سلسلۀ سرنوشت من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

گویند هرکه صاحب بخت و ستاره ایست

هر اختری مراقب یک گاهواره ایست

میدانم اینکه اختر من بین اختران

یک اختر فلک زده و بی قواره ایست

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

شب ها که دستها بسر زلف دلبران

گاهی گره گشا شود و گه گره زنان

من میزنم گره بسر عقده های خود

اینست کار دست من و دست دیگران

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ای کاش همنشین دَدغار بودمی

در پنجه های ضیغم نیزار بودمی

هم آشیان عقرب جرّار بودمی

بهتر کزین نژاد تبه کار بودمی

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

روزی اگر بروی وی افتد نگاه من

گویم چه بوده خالق عالم گناه من

چندین هزار عقدۀ نفرت نگاشتی

در اخمهای چهرۀ زشت و سیاه من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آندم که نقش صورت من مینگاشتی

در کارگاه قحطی رنگ سپید بود

یا دکّه های رنگ فروشان چهارسوق

چون طالع مقفّل من بی کلید بود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

هر لحظه ای که بر رخ آئینه بنگرم

پندارم از هر آنچه بدنیاست کمترم

بر روی خویش مشت نوازم ز فرط خشم

گوئی عدوی خویش بود در برابرم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

از آن زمان که مادرم از زور کار مُرد

شبهای بی شمار بخواب من آمده

هر دم که دست مهر نهاده بصورتم

گوئی روان رفته ز تن بر تن آمده

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

از اولّین نگاه برخسار زندگی

بر بازوان من زده شد داغ بندگی

گردید جزء ذات و سرشت و نهاد من

از دیدن وجود خودم سرفکندگی

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آئینه واقف است ز راز روان من

از موجهای نفرت و نجوای جان من

از ناله های سلسله در استخوان من

هر لحظه ای چه میگذرد در نهان من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

هر دم که بر قیافۀ گلها نظر کنم

حیرت ز کار کلک قضا و قدر کنم

در بین رنگهای قشنگ شکوفه ها

تصویر شوم نقش کتاب بصر کنم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

در خانۀ مسیح خداوندگار هم

ممنوع کرده اند کشیشان ورود من

شاید ز بیم آنکه خدا رحمت آورد

گر بشنود دعا و نماز و درود من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

شاید ز بیم آنکه کلیسا نجس شود

در صحن آن اگر که نهد برده پای خود

یا آنکه از مسیح نهانی طلب کند

افزایش ترحّم فرمانروای خود

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

یک ذرّه از محبّت عیسای مهربان

گر در نهاد مردۀ ارباب زنده بود

لبهای نیم مردۀ سیمای زندگی

مانند غنچه های سحر پر ز خنده بود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آنقدرها که ورد زبانهاست نام او

یک ذرّه گر که ورد زبان ضمیر بود

دیگر کجا بحکم قوانین ظلم و زور

صدها هزار برده بیک تن اسیر بود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

او سر نثار کرد که سرهای بعد ازو

کانون شور و عشق و صفا و هنر شود

نی آنکه نام او بزبان لیک در عمل

بدتر ز دام و دیو و دَد و جانور شود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

او عاشقانه جام لبالب ز خون کشید

تازد صلیب مهر و محبّت بسینه ها

جان بیدریغ برخی صلح جهان نمود

تا سینه ها تهی شود از حقد و کینه ها

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

هر جا بچشم دلبری افتد نگاه من

نفرت کند ز چهرۀ زشت و سیاه من

گوئی برابر نظرم زنده می شود

از نسل تا به نسل خطا و گناه من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

قلب مسیح هم که جهان محبّت است

یکدم بحال قلب من بینوا نسوخت

قلبی که بحر عاطفه و کان رحمت است

در حیرتم بحال دل من چرا نسوخت

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

هرگز نشد لبی که بخندد بروی من

جز تیر طعنه کس نفرستاد سوی من

سیلی نواخت عالی و دانی بروی من

هستی بلای من شد و انسان عدوی من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ای جانور سزد که ببالی بشر نه ئی

بر حکمت و کمال و خرد مفتخر نه ئی

مست از سرشک دیده و خون جگر نه ئی

ای فخر باد بر تو که نوع بشر نه ئی

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

نی دعویت بسر که خدای فراستی

نی مدّعی که صاحب هوس و کیاستی

نی مفتخر به منصب و جاه و ریاستی

ای فخر باد برتو که دور از سیاستی

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

هرگز ندیده ایم که شیران بیشه ها

از نسل خویشتن بدر آرند ریشه ها

یا از سرشک دیدۀ شیران ناتوان

لاجرعه سرکشند زخمها و شیشه ها

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

دنیا اگر طویله و من چارپاستم

محکوم این حقارت و این نارواستم

گیرم الاغ بارکشم نیستم بشر

در جیره از چه روی ز حیوان جداستم

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

هر دم که بانگ نالۀ ناقوس میرسد

گوئی مسیح در دل من آه میکشد

در آرزوی دیدن رویش فراز دار

دل بی اراده در برم از شوق میطپد

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ایکاش از سپیدی قلبم وقوف داشت

آنکس که میشود متنفّر ز روی من

سیلی نوازد آنکه ز نفرت بگونه ام

آب دهان حواله نماید بسوی من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

این برده دارها که دم از داد میزنند

بر ضدّ جنگ ایهنمه فریاد میزنند

خود همچو گرگ گرسنه در بین گلّه ها

خون میخورند و طعنه بصیّاد میزنند

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

گویا خدا عدالت و هستی محبّت است

شاید برای برده عدالت مشقّت است

زنجیرها محبّت و شلّاقها کَرَم

خونابه ها نشانۀ لطف و مودّت است

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ایکاش نوح در ته دریا نشسته بود

آندم که تخته پارۀ ناوش شکسته بود

شیرازۀ حیات ز هم برگسسته بود

زین زجر مستمرّ بشر باز رسته بود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

گیرم به آسیای فلک دانه ارزنم

نوبت تمام نیست چو فرسوده شد تنم

واندر میان کورۀ حدّاد ظلم و زور

پختم، گداختم، من اگر سنگ و آهنم

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

گر آسمان بجای من این بار میکشید

هر دم به بیخ گوش خدا زار میکشید

یا در مدار دایره اخلال مینمود

یا سر ز قید گردش پرگار میکشید

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

انگار آسمان خدا دشمن من است

هر لحظه تازیانه نواز تن من است

روز آفتاب مشت نوازد بفرق من

شب اخترانش محتسب شیون من است

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

خورشید هم بدان عظمت در مدار چرخ

در اوج کبریائی فرّ و غرور خود

چون قیصران لم زده بر تخت تاکها

تحمیل میکند به من خسته زور خود

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

از دور مثل چشم غضبناک برده دار

بِربِر نگاه میکند اندر دو چشم من

خود را برای خاطر من لوس میکند

خون میچکد بچشمۀ عصیان و خشم من

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

بر روی داغهام زند داغ دیگری

هر لحظه بر جراحت من نیش میزند

کوبد بفرق خستۀ من پتک آتشین

هر دم نمک بروی تن ریش میزند

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

شاید جرائم پدران طیّ قرنها

در خون مادران سیه دل عجین شده

تا همچو من پدیدۀ بی اختر کثیف

ننگی وبال خلقت روی زمین شده

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

باری تو ای مسافر دنیای آرزو

یکشب درون مجلس شیطان قدم بزن

بر اینهمه تفاوت و تبعیض و تیرگی

یکباره خط باطل و نقش عدم بزن

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

باری تو ای امید طلائی بردگان

برخیز تیز کن تبر و تیشه های خود

تا دخمه های نم زده را همچو آفتاب

روشن کنی ز مطلع اندیشه های خود

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

یکدل اگر که در همۀ عالم غمین بود

غم حکمران مردم روی زمین بود

زیرا که در عوالم نامرئی حیات

امواج قلب ها همه با هم قرین بود

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

نوع بشر که صاحب عقل و درایت است

خود مبتلای اینهمه جهل و ضلالت است

تاریخشان بدیدۀ عبرت چو بنگری

خونریزی و بشر کشی بی نهایت است

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

دستش بریده باد که از بهر پای من

آهنگری که حلقه و زنجیر ساخته

برچیده باد کارگه و دستگاه آن

کز بهر جنگ نیزه و شمشیر ساخته

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

گویند هرکه خسته و بیمار میشود

در جستن طبیب و پرستار میشود

غافل از آنکه بردۀ بیچاره هر دمی

با پیک مرگ طالب دیدار میشود

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زر خرید بردۀ از چارپاکمم

گر من بجای مدّعی داد بودمی

از شرم جبهه بر زبر خاک سودمی

یا زیر خاک تیره ز خجلت غنودمی

یا لب بنام داد و دهش ناگشودمی

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

من نیستم به بند کشیده، خداست این

انوار ذات حق که بظلمت سراست این

طفل نبوغ ها که به بند بلاست این

سقراط عالمی که ز دانش جداست این

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

بطلان ادّعای امیران عادلم

آئینۀ جنون حکیمان عاقلم

بر سینۀ صحیفۀ حق نقش باطلم

از مزرع صفای بشر مانده حاصلم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آهی که در گلوی محبّت شکسته ام

نوحی که در طلاطم طوفان نشسته ام

عهدی که از شرافت انسان گسسته ام

خاری که روی سر در ویرانه رسته ام

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

مهریّۀ عروسی حوّای حیله گر

نجوای غبن آدم مطرود در بدر

محصول باغ وسوسۀ آن دو خیره سر

ننگی بجای مانده از آن مادر و پدر

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

من مظهر کمال کتاب قضاوتم

من پارسنگ وزنۀ کاخ عدالتم

من شاخص مدارج علم و جهالتم

من در جبین عاطفه شرم و خجالتم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

فاتح گمان برد که چو من صد هزار

باشد به پیش موکب او افتخارها

چون طفل نی سوار که در خارزارها

مفتون شده بخال و خط گرزه ماره

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آخر مگر خدای جهان آهن آفرید

آنرا برای بستن دست من آفرید

آخر مگر مغنیّ هستی بساز خویش

از بهر قلب خستۀ من شیون آفرید

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

من پشتوانۀ شرف نسل آدمم

شیرازۀ قضاوت دیوان عالمم

در جوف صد معادله مجهول مبهمم

در دودمان عاطفه گم گشته خاتمم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

 

خاریکه بین خرمن گلها نشانده اند

اشکی که روی مریم عذرا فشانده اند

ننگی که پای حجلۀ دنیا کشانده اند

شهدی که کام کاتب حاشا چشانده اند

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

ننگ گناه مانده بدامان مادرم

آهنگ ناتمام نوازندۀ کرم

در بزم می فروش تهی مانده ساغرم

خر مهره ای میانۀ یک طوق گوهرم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

منظومۀ قریحۀ قانون گذارها

نرخ شکسته گوهر سیمین عذارها

محکوم بی گناه ببالای دارها

جادوی جاودانی دیوان غارها

 

 

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

شالوده و اساس بنای تمدّنم

آئینۀ تمام نمای تمدّنم

خار نهفته در کف پای تمدّنم

آهنگ مرده  در دل نای تمدّنم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

نقش و نگار جام بلورین قیصرم

آهنگ ناتمام نوازندۀ کرم

سرسام مغز فاتح روئینه پیکرم

در دودمان صلح فروزنده اخگرم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

آئینه صفات همه برده دارها

طرّاح نقشه های همه کارزارها

روزی رسان قاطبۀ لاشخورها

معمار کاخ سست پی مفت خوارها

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

از داستان مهر و محبّت حکایتی

ز افسانۀ کمال و حقیقت روایتی

از دانش و شرافت انسان کنایتی

در دست دیو جهل چراغ هدایتی

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

کو آنکه آبروی بشر را بجان خرد

سوداگری که سود بجای زیان خرد

زنجیر را ز پای من خسته جان خرد

تا عالمی است سلطنت جاودان خرد

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

مردی ز بطن مادر راحت ندیده

بار بلا و رنج و مشقّت کشیده

از جام ظلم زهر مذّلت چشیده

بر دیده نیش خار مرارت خلیده

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

صبّاغ چیره دست قرونش نکرده رنگ

افیون اعتیاد فسونش نکرده منگ

صرّاف کهنه کار فنونش نکرده سنگ

عصّار برده دار ننوشانده اش شرنگ

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

قربانی حقیقی پای منای خویش

پیموده هفت شهر فنا را بپای خویش

خون جای شیر داده به طفل صفای خویش

در سینه جای داده بهر کس سوای خویش

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

نتنیده عنکبوت زمان تار بر تنش

نخورانده بیوه زال هوس دانه ارزنش

نگرفته دست یار فسونکار دامنش

نر بوده اختیار ز دل گنج قارنش

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

سر در قبال زر ننموده بسینه خم

بی اعتنا به بود و نبود و به بیش و کم

بازارگان بار گرانسنگ رنج و غم

نامش نبشته قابله بر لوحۀ عدم

 

من لکّه های تیرۀ تاریخ عالمم

من زرخرید بردۀ از چارپاکمم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آخرین بروز رسانی در یکشنبه, 14 آبان 1391 ساعت 17:51