• رنج باغبــان
  • جدل در ملکوت
  • دهقــــان نـــامه
  • گــــدا نــــامه
  • حماسه ظلمت شکن
  • حمــاسه خاوران
  • حماسـه هیزم شکن
  • لالــه های قافلانکوه
  • امیـــر کبیـــر
  • خـــادم نـــادم
  • چنین گفت بودا
  • آلبرت شوایتزر
  • کلیات بسیج خلخالی

در باب حماسه هیزم شکن

بسیج خلخالی خالق اثر معروف حماسه هیزم شکن است

در سال 1345 این کتاب به عنوان نامزد جایزه ادبی نوبل معرفی می گردد به دلیل اینکه کتاب به زبان فارسی نوشته شده بود در کمیته نوبل مورد بررسی قرار نگرفت ولی دانشگاه تهران که یک مرجع مهم علمی بود این اثر را مستحق دریافت این جایزه دانسته است.

 

استاد عبدالله باقری (فرزانه ‏پور) متولد 1292 در تهران است و یکی از اساتید بنام هنر تذهیب ایران زمین است که تذهیب اثر معروف حماسه هیزم شکن از شاهکارهای او محسوب میشود .

 

استاد محمد تجویدى متولد سال ۱۳۰۳ در تهران، فرزند محمدهادى تجویدى، استاد نقاشى هنرهاى زیبا و از شاگردان کمال ‏الملک نقاش بزرگ قاجار بود.

محمد تجویدى حدود صد و بیست جلد کتاب از دیوان‏ هاى شعراى ایران همچون سعدى، حافظ، بابا طاهر عریان، فردوسى و دیگران را به تصویر کشیده است.

تجویدى تصاویر کتاب حماسه ‏ى هیزم ‏شکن اثر بسیج خلخالى را بهترین اثر خود مى ‏انگارد.

حاضرین در سایت

ما 53 مهمان آنلاین داریم
ندای صلح مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
پنجشنبه, 16 شهریور 1391 ساعت 05:35

ندای صلح

 

کاروان وجود قطار اندر قطار و دمبدم از دیار عدم میرسد، قدم به مهمانسرای زندگی مینهد، گلها سر از گریبان خاک فرا میکشند تا مقدم این بادیه پیمایان نو سفر را گلباران و درختان از تنگنای هسته ها جوانه میزنند، بر و بار تدارک میکنند تا مذاق جانها را شیرین و سرهای سرگردان و تنهای عریانرا در سایۀ خود امان بخشند.

هر وجود از نشأت بوسه ها و نجوای آرزوها توشه گرفته و در حجلۀ نوعروسان جلوۀ هستی را زیبا و شراب زندگی را در جام جانها گوارا میگرداند.

شکوفائی یک نهال، رنج سالها شب بیداری و تبسّم یک نوغنچه جفای هزار خار محنت را برای هر باغبان تحمّل پذیر میسازد.

در کوله بار هریک از این کاروانیان دفتری است و بدستش خامه ای تا مگر صفحات آنرا با خطوط زرّین عشق و محبّت و صفا و عطوفت برنگارد.

فسوسا: که هنوز این غنچه لب به تبّسم نگشوده و آن نهال شکوفه های بهاری خود را به عصیر نرسانده و سطر اوّل کتاب آرزو نقش نگرفته و باغبان دمی از شادابی ثمر عمر توان فرسای خود بر گلبن مراد رنجهای جانکاه دی و بهمن را بدست فراموشی نسپرده.

یکی به سیمای پیامبر « خون و آتش » و مظهری از شقاوت و جنون، سر از جهنّم عقده ها و پا از لجن زار آزها و هوسها برافراخته چونان دیو مست میخروشد و بسان سیل بنیان کن میجوشد و هر آنچه در کشت زار حیات باشد بیک فرمان بدیار نیستی کشانده، در دمی گل و نهال و نخل و نخلبند را در لهیب نیران جنون خود خاک و خاکستر و در اعماق مرگ و فنا مدفون میسازد.

و باز از سر نو معماران تمدّن از ذرّات جان و غبار آرزوهای میلیونها انسان بر باد رفته برای گور جنگ آفرینی نوپا لوح افتخار فراهم و بیاد آتش افروزی نوسفر سکّوی سرفرازی برپا میدارند.

و آمارگران بهزینۀ نوسفران شمار تاراج شدگان دیروز را برای چشم روشنی نورسیده های امروز و مفاخرۀ قافله های فردا زیب در و پیکرش میگردانند:

و نگارگران فرّ و شکوه و دهاء و نبوغش را در جمجمه ها مصوّر و بسر دروازۀ حیات می آویزند تا هیچ سری از عابرینش جز واهمۀ مرگ سودائی و هیچ دلی بی دغدغۀ جنگ و وحشت ضربانی بخود نگیرند.

راز تکوین این تک سیماهای لبریز از خشونت و ممتلی از آز و غرور و عطش خونخوارگی و هوس جهانجوئی در رحم پر نتاج زال زمان چیست؟! رازی سر بمُهر و سرّی سر در نیاوردنی ؟؟

خمیر مایۀ ذات و هستۀ اصل نهادشان چه مایه از آلایشهای اهریمنی و کی و چگونه از آن اختلاط  پذیرفته، در موج روان و انگیزۀ جان چه زهرابه ای عجین و تارهای عواطفشان به چه عصیری آغشته گشته تا که خونرا بلذّت شیر مادر می آشامند و از گردن فرازی بر تلّ اجساد بیشمار آوردگاهها احساس غرور و نشاط میکنند.

آیا این یک واقعّیت میتواند باشد یا یک پندار ماخولیائی که شرنگی از ماری گرزه در نخستین « ویار » حوّا که دلداده سر در بیابانش از خوراندن کباب آن و یا از تناول دلمۀ خون ببری شرزه مایه ای از خشم و موجی از تمایل نیش زنی و جان گزائی و رغبتی از درندگی و برندگی در نهاد و نهان تشنه کامان خون ابناء انسان رگ دوانیده تا رگ به رگ در جریان حیات ساری و این خوی و خصلت مثله کردن اطفال شیرخوار در قنداقه و جزغاله کردن جان بیوه ها در دخمه ها در دنیای اثیری ذرّات وجود و حلول نشأت نامرئی حالات از آن کیفیّت بمیراث مانده آیا از گور ( هابیل ) نهالی و از ثمر آن حرارت تشنگی بخون نیرو گرفته تا در هر آن رگ که موجی از آن دویده هیچ دریائی ا زخون کام سوزان و اقیانوسی از اشک تفنگی لبان عطشانشانرا فرو نمی نشاند.

نظمی میآورند که زیستن در آن حتّی برای خود آنها و در حدّ متوّسط شعور یک طفل نابالغ هم نامیسّر است. و طرحی که ارکان آن منبعث از رنجهای دوران جوانی و عقیده ای که الفباء آن در مکتب عقده ها تدوین و در رحم بیمار یک سونگریها  منعقد گردیده و گروهی نیز از منتهضان فرصت کارگردان عظمت نبوغ و مبّلغ فرّ و فراستشان شده و چون انبار از عواطف انباشته شد و پرچم باورداشتهای پیشوا باوج اهتزاز رسید، جهان زیر پایشان میدان و سر بلاجوی انسان ها همانند گوئی در خم چوگانشان.

روی ذرّات جان کودکان بیک آژیر تباه شده با چنان مفاخره و نشاط میچمند که غزال در مرغزار و یا کبک دری در کوهسار. غبار آرزوها بدان شوق سرمۀ دیدگان میکنند که مشّاطگان وسمه بر ابروی عروسان و از تماشای اجساد غرقه بخون بیگناهان آنچنان غرّه بخود که جنگی خروسان.

نوای مرگ با چنان سرمستی مینوازند که جغدان در ویران و عندلیبان در بستان و یا فی المثل جوکیان در هندوستان بهشت زندگی را فنا میکنند تا از  ابزار جهنمّی باقیمانده از جنگ برای آیندگان بهشتی بنا کنند، از ذی حیات نعمت هستی برمیستانند تا از برای هنوز از عدم بوجود نیامده ها زندگی و از زلال اقیانوس اشک و خون تا عمر خضر داشته باشند آب حیات ذخیره سازند هرآنچه رنجبران بسالها عمر کشته و تارتنان بقرنها رنج رشته اند، آنچه دست بنایان بر کنگرۀ ایوانی تعبیه کرده و یا دستان لرزان بیوه ای بر سقف ویرانی بهم بربسته ، چلچله ها هرچه برای سیاه بهار ذخیرۀ جوجکان و لک لک ها قوت لایموتی تدارک کودکان کرده اند، پروانه ها تا بوسه بر گلبرگی زنند هنوز سر از پیله در نیاورده و هوبرّه ها تازه هوای تفرّج چمن و گشت و گزار دشت و دمن بسر گرفته تا هنوز برفهای زمستانهای سیاه از قلّۀ مه گرفتۀ قلوب بی نوایان ذوب نشده تا هنوز یخهای قرنها منجمد شده در جان بشریّت بنور خورشید همیشه در کسوف صلح و محبّت و مهر برادری اندکی حرارت نگرفته باز سرد مهری یک یا چند مهر ندیده چونان موج مرگ اوج میگیرد و تگرگ بلا و باران آتشین فنا بر فراز دودمان بشر و این انسان نگون طالع فرو می بارد.

باز سیل خون، موج اشک، باز سپاه مرگ و غریو گلوله گوش معتاد فرزندان آدم را پر و کنگرۀ آمال و آرزوی جوانان را چونان هوای دل عاشقان نقش بر آب و بسان کاخ امید یتیمان از پی و بن منهدم و خراب میسازد و خود نیز لاجرم در آتش جنون خود با آنهمه بافته و تافته های اندیشه های خام و آرمانهای بدفرجام نیست و نابود میشوند.

آنچه بر جای میگذارند جهانی چونین پر از دریای خون و لجّه ای بدینسان لبریز از اشک و آسمانی نیلی پوشیده در ماتم عروسان و گودالی مملوّ از انسانهای  رنجور و دخمه ای پر از مادران سیه معجر رو غم خانه ای برای عروسان عزاز ده و خاطراتی شوم و سیاه از دختران نگون طالع در سینۀ جرائد و مجلّات عالم و نوانخانه ای بی پرستار و درمان با میلیونها علیل و بیمار و تیمارستانی پر از صفا صف مصروع و مخبط و مجنون و مبهوت.

وحشتناکتر از تجسّم سیمای این نوادر خلقت در تاریخ عالم و دردناکتر و غم افزاتر تماشای سیمای بشری است که با همه تعقّل و تفرّس قفا در قفای آنان تیغها بجان برادران آخته و ضربتها بفرق مادران نواخته اند تا که این کاروان رسیده بدم دروازۀ پرشکوه تمدّن و عصر پر تلألو اوج تجّلی نبوغ که از یکسوی بال و پر بسیر سماوات گشوده و از سوی دیگر بر فراز دودمان بی آزارترین و یا نابالغ ترین مردم روی زمین خروار خروار آتش و آهن ارمغان عید و هدیه سال نو نیش میگرداند.

نگارندگان دیباچۀ زندگی آیا نمیتوانند بدینسان چرکین و اسف آور و اضطراب انگیز ننگارند. مگر نه زکات قدرت رفق، شکوه توانگری بخشش و کمال ذات انسان در عطوفت و مهربانی است؟! چه گرهی است که با سرانگشت محبّت نگشودنی و کدام معضلی با تفاهم و یک جانبه حریم نگرفتن و صدق و مدارا و حقیقت منتفی نشدنی است.

کارداران سیاست عالم را چه راهی جز این در پیش است که از میان انبارها اسناد محرمانه از رموز تکتیک جنگی حریفان و از حصار پولادین آنهمه قیود مترتّب بر دقایق وظایفشان بیک باره بدرآیند و چون نیک میدانند که راه موجود بهر کیفیّت منتهی بجنگ عالم سوز است و عاقبت این صف آرائیها موجب انهدام قطعی نسل بشر

 

 

آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 23 بهمن 1391 ساعت 02:30