• رنج باغبــان
  • جدل در ملکوت
  • دهقــــان نـــامه
  • گــــدا نــــامه
  • حماسه ظلمت شکن
  • حمــاسه خاوران
  • حماسـه هیزم شکن
  • لالــه های قافلانکوه
  • امیـــر کبیـــر
  • خـــادم نـــادم
  • چنین گفت بودا
  • آلبرت شوایتزر
  • کلیات بسیج خلخالی

در باب حماسه هیزم شکن

بسیج خلخالی خالق اثر معروف حماسه هیزم شکن است

در سال 1345 این کتاب به عنوان نامزد جایزه ادبی نوبل معرفی می گردد به دلیل اینکه کتاب به زبان فارسی نوشته شده بود در کمیته نوبل مورد بررسی قرار نگرفت ولی دانشگاه تهران که یک مرجع مهم علمی بود این اثر را مستحق دریافت این جایزه دانسته است.

 

استاد عبدالله باقری (فرزانه ‏پور) متولد 1292 در تهران است و یکی از اساتید بنام هنر تذهیب ایران زمین است که تذهیب اثر معروف حماسه هیزم شکن از شاهکارهای او محسوب میشود .

 

استاد محمد تجویدى متولد سال ۱۳۰۳ در تهران، فرزند محمدهادى تجویدى، استاد نقاشى هنرهاى زیبا و از شاگردان کمال ‏الملک نقاش بزرگ قاجار بود.

محمد تجویدى حدود صد و بیست جلد کتاب از دیوان‏ هاى شعراى ایران همچون سعدى، حافظ، بابا طاهر عریان، فردوسى و دیگران را به تصویر کشیده است.

تجویدى تصاویر کتاب حماسه ‏ى هیزم ‏شکن اثر بسیج خلخالى را بهترین اثر خود مى ‏انگارد.

حاضرین در سایت

ما 36 مهمان آنلاین داریم
آغاز مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
پنجشنبه, 16 شهریور 1391 ساعت 05:04

آغاز

 

در گذرگاه زمان هرکس بدنبال  گمشده ای میگردد.

عاشق بقفای دل ، دل درپی آرزو، فاتح بسراغ خاک ، باستان شناس برای شمشیر، شاعر بسوی رویا و ابایس سر راه همه.

من نیز عمری است در پی گمشده خود بهر سو در تکاپو هستم.

هرکس از گمشده من بقیاس گمشده خود سراغی میدهد، یکی میگوید او کودکی بود لاغر، بلند بالا، گونه فرو رفته که برای کودکان دم کلبه ها قصه پروانه و شمع میگفت.

گورکنی گفت، تابوت ساز بود، تابوت مادرش را خودش ساخته بود. گور مادرش را خودش کنده بود.  بعضی روزها وقتی هوا گرگ و میش میشد، بر تربت مادر چهره مینهاد و آهسته زمزمه میکرد مانند آن بود که با خود عهد و پیمان می بندد.

هریک از همسایه های بیشمارش سراغ او را از گوشه ای میدادند.

قابله ای میگفت گمشده تو بچه ای بد شگون بود، شبی که ناف او را بریدم. ارباب مرد و نام او را بد قدم نهادند. داستان پردازی گفت افسانه ای بود مثل همه ی افسانه ها.

جنگل بانها گفتند او پسر جنگل بود، درختان تناور از ضرب تبرهای او امان نداشتند،  اما هرگز نهالهای جوانرا نمی برید.

باغبان پیری گفت، او شاگرد من بود، عاشق پیوند زدن بود هر جا بوته ی خاری میدید آنرا آبیاری میکرد، روزی من خاریرا از ریشه در آوردم آزرده خاطر شد، گفتم خارها آبرا مینوشند اما ثمری نمیدهند.

گفت خارها پایه ی پیوند بهترین گلها هستند، آنها را نباید ریشه کن کرد بآنها باید پیوند زد .  او چند پیوند روی پایه ی خار زده بود که گلهایش زیبا تر، شکوفا تر و خوشبوتر از همه ی گلها بود. او عاشق عشقه ها بود وقتی آنها را ریشه کن میکردم ملول میشد ، میگفت درختان خیلی تناور که شاخ و برگشان مثل چتر بهم تنیده آفت باغها هستند، آنها همه نور خورشید را خودشان میگیرند، نمیگذارند به نهالها هم بتابد، هرچه غذا در سفره ی خاک هست تنها خودشان می بلعند، آنها دچار استسقا شده اند .  همه ی آبها را مینوشند، بیمار میشوند؛ باغبانها هم مانند پزشکان علت ناشناس، آنها را بیمارتر میسازند، آنها نهالها را امکان رشد نمیدهند، نونهالها لاغر و نحیف میشوند، کم کم خاصیت عشقه پیدا میکنند، بآنها می پیچند، محاصره میکنند، آنقدر بالا میروند تا روزنه ای بجویند و تبسّم خورشید را تماشا کنند، دلش بحال نهالهائی که بیخ دیوارهای بلند باغ بود خیلی میسوخت، بآنها بیشتر رسیدگی میکرد، میگفت آنها یتیمهای باغند، میگفت هستی، باغ خداست درختهای خیلی کهن و باغبانهای ناشی آنرا نازیبا و بی برکت و بیمار و بی شکوه کرده اند، میگفت خارها گلهای آرزوی حرمان دیده ها، شکوفه های باران ندیده، غنچه های خشم باغبانها هستند، آنها خیلی تلاش کرده اند بلکه بتوانند گل شوند، نتوانسته اند، عاصی شده اند، برای همین است که هرکس پا روی آنها مینهد نیشش میزنند، آنها را باغبانهای بیمروّت می انگارند، میگفت رستنی ها از آدمها خوشبختتر هستند، آنها از ایثار هر آنچه در جوف جانشان نهفته دریغ نمیورزند، هر چه دارند می بخشند. حدّ رشد آنها اگر درختان تناور مانع نشوند، اگر باغبانها بگذارند بنهایت کمال میرسد.

کشاورزی گفت او مزدور من بود، زمین شخم میزد امّا خیلی عمیق، بذر میپاشید امّا خیلی با دقّت، میگفت هر برزگری اگر بتعداد بذرها دعای شکر بخواند تخمی هزار تخم خرمن میگیرد، مدّتی که او در مزرعۀ من کار میکرد حاصلم بیش از همه و نانم اذیذتر بود، هر سال که فصل درو فرا میرسید غم جانکاهی بر او مستولی میشد، رنگش مثل خوشه های گندم زرد میشد بعدها فهمیدم که از شرم تماشای خوشه چینها بچنین رنجی دچار میشد، اگر اختیار خرمنها دست او بود همه را بخوشه چینها می بخشید، حیف که عقل معاش نداشت، او عقیده داشت که زمینهای بایر شبها بآسمان و روزها بآدمها نفرین میکنند، یکروز با او از کویر گذشتیم، گفت کویرها را اشک غلامان بشوره زار مبّدل کرده اشک غلامان عقیم شده، وسط کویر ماری بما حمله ور شد، گفت میدانی مارها ابتدا از کجا بوجود آمده اند؟ گفتم مار هم یکی از مخلوقات خداست، گفت مارها طفیلی های روده های فاتحان و جهانخوارانست.

سراغ او را از شاگرد بقّالها گرفتم، گفتند او سالها همقطار ما بود، بما طریقۀ میزان شدن ترازوها را یاد میداد، بزرگترین آرزویش بود که روزی بتواند ترازو ساز شود، میگفت، بدهکارانرا شرمنده نسازید، آنها را ببخشید، چون خدا هم بدهکاران خود را میبخشد.

بیوه زنها گفتند او آدم وسواسی بود، هر وقت از او تنباکو میخریدیم خیلی دقّت میکرد که ترازویش میزان و سنگش تمام باشد.

از کتابفروشها پرسیدم، گفتند او همۀ ما را بستوه آورده بود، او بجای نان از اوراق کتابها تغذیه میکرد، هر روز یک کتاب میخرید، روز دیگر آنرا عوض میکرد، با پول یک کتاب یک کتابخانه کتاب میخواند، امّا کتابهائی که مبادله مینمود مثل آن بود که کسی بدان دست نزده است، او تنها مشتری بود که می فهمید کتاب باید چه باشد، بارها تأکید میکرد که آثار قلم ابلیس را منتشر نسازیم، او عقیده داشت که شیطان از راه تاک داخل اندیشه، از راه اندیشه وار و قلم و از سوراخ قلم داخل روح میشود، ابلیس برای آنکه بتواند در کارهای خدا اخلال کند، برای آنکه فعالیّتهای خدا نتیجۀ معکوس دهد این راه را انتخاب کرد، روزی کتابی خرید و آنرا سوزاند، علّت آنرا پرسیدم، گفت مسموم بود، میگفت هر انسانی اوّل در اندیشه اش مهار میشود پس آنگاه بدست و پایش زنجیر میزنند، میگفت دیوها در غارها، شیرها در نیزارها خصلت و خویشِان را از ایّام صباوت نسل بشر برای انسانها بارث نهاده اند، انسان در مکتب آنها تمرینِ ورزیدن و برتری یافتن بآنها کرده و این عادت خوی و خصلت او شده، واقعیّت انسان در زیر آوار غبار قرون مدفون شده و آنچه بنام انسان بدنیا میآید و از دنیا میرود خود انسان نیست بلکه در جوف جانش خودش را نهان کرده چون ناصحان عصر غارها باو یاد داده اند، خودت را پنهان کن اگر همچنانکه هستی ظاهر شوی، شیر کلّه ات را می کند، پلنگ شکمت را میدرد، چون ناصحان در پای آنها زنجیرها را در کارگاه تقدیر آب مقدّس داده اند و هر انسانی را در تابوت یک ستاره چهار میخ نموده و در قلعۀ افسانه ها زندانی کرده اند از او پرسیدیم بهترین کتاب کدام است؟ گفت معراج نجواهای نجیبانه روح حکیمی رها از قیود قرون، اندیشمندی آزاد از عوارض عادات اعصار، بقصد توانائی آموختن به جوجه عقابها ئیکه دیوارهای بیضه را سدّ پولادین انگاشته و جرأت سوراخ کردن آنرا در تقدیر خود نمیپندارند و واقف گرداندن آنها بقدرتهای نهفتۀ شهپرهایشان و نشان دادن شاخصهای پرواز بسوی صخره های نامکشوف و ستیغ های مدفون شده در اعماق مِه های تیره، بیدار کردن نیروهای خفته، تخلیۀ دِماغها از افیون عادات، یکی کردن انسان با خودش، آنچه من سوزاندم کتاب نبود، شته های یک نهال علیل، بخارات یک مرداب عفن، نالۀ یک محتضر، خمیازه یک معتاد، ندبه های یک مأیوس ، تشنّج یک مصروع، سیاهی شب بی اختر، تعبیر یک کابوس، افول یک هوس، عطش لبهای یک عجوزه و تارهای کارگاه رسن بافی استعمار بود، تسرّی یک بیماری از مغز پدران بیمار بود بفرزندان مستعدّ ابتلاء.  میگفت آنها هم مثل آهنگرها که میتوانند تبر بسازند امّا زنجیر میسازند، دیلم بسازند، امّا میلۀ زندان میسازند، النگو و گردن بند بسازند امّا برای فاتح شمشیر می سازند، مانند درودگران که میتوانند گاهواره بسازند امّا چوب دار میتراشند، مثل بافنده ها که میتوانند جامه نوعروسان ببافند امّا طناب دار جهت دامادها میریسند، مثل مسیح میتوانند بفیض روح القدس انجیل بیاورند امّا الواح قیصر میآورند، مانند حجاّرها که میتوانند معبد محبّت بسازند امّا سرسرای دژخیم شقاوت را می آرایند، مثل شیطان استعمار که میتواند از پرتو نیرومندی و تندرستی ابناء بشر تمتّع گیرد امّا چون طفیلی ها از خون خونابه شده در جگرها و آخرین رمق محتضران در لب گورها راهزنانه دستی می آلاید.  مانند خفّاش که همیشه پس از مرگ خورشید بسراغ زندگی میشتابد.

پیش آهنگرها رفتم، گفتند او بهترین مشتری ما بود، او از هر آهنگری که زنجیر میساخت تبر نمیخرید، هر جا زنجیر میدید مثل آن بود که مار بگردنش افکنده اند، میگفت آهنگری که زنجیر بسازد، میلۀ زندان بسازد، دشنه و تسمه بسازد، دشمن خداست، خدا او را نخواهد بخشید، تبرهای خود را از فولاد خالص سفارش میداد، دَمِ آنرا خودش تیز میکرد، او عاشق تبر و دشمن زنجیر بود.  اهالی محلّ گفتند گمشدۀ تو روزگاری نامه رسان محلّ ما بود، یکی از ریش سفیدها گفت، او نامه ها را همیشه در کلاهش جای میداد و روی سرش مینهاد، راز این را نفهمیدم، از یک کشیش پرسیدم، گفت شاید به پندار او نامه ها  ذی روحند، موج آرزوها، قطرات اشکها، شکوفۀ امیدها، لحظات انتظارها، غبار اندوه ها، لرزش اعصاب، طپش دلها و نجوای ضمیرها، لابد دلش روا نمیدید که قلب مادران، نگاه کودکان، شوق عروسان را در کیسه ای زندانی و خفه کند، او همیشه نامه ها را پای پیاده در خانه ها میداد، فقط غروب آخرین یکشنبه که دیگر او را ندیدیم سوار اسب بادپائی بود که نامه لوله شده ای هم در دستش بود.

یکی از مسگرهای بازار او را دیده بود، گفت او بعضی روزها هنگام غروب تا پاسی از شب دمِ کورۀ من لم میداد و در نور کمرنگ آن کتاب میخواند، بمن گفت کاش آهنگرها و سرّاجها که تازیانه و دست بند میسازند مثل مسگرها بودند امّا نه مانند زرگرها.

یک مرد چاق و قوی هیکل سوار کالسکۀ زرّینش از بازار میگذشت، سراغ گمشده ام از او گرفتم، عصبانی شد، گفت جستجوی او بی فایده است، من او را طلسم کرده ام که هرگز پیدا نشود، میخواستم گریبانش چاک زنم، سورچی اش آهسته گفت او جادوگر است، برو کنار، با او مستیز، او ترا هم مثل گمشده ات طلسم میکند، او کارش همین است، جادو شده های او بیشمارند، من هم گرفتار افسون او هستم.

گمشدۀ من روزگاری قاضی بود، گفتم سراغش از قضّات عدلیّه بگیرم، نزد آنها رفتم، شلوغ بود، قیل و قال بود، سرگرم شور برای صدور رأی نهائی بودند، موضوع دعوا این بود که یکی از اشراف عالی نسب بموجب یک قباله غلامی خریده بود، به بیست سکّۀ طلا، ضمن اسقاط خیارات و خیار غبن و غبن در غبن شرط شده بود که اگر تا یکسال در غلام عیبی ظاهر شد خریدار میتواند با کسر یک سکّۀ طلا غلام را بفروشد و مسترد بدارد، فروشنده مدّعی بود که غلام عمداٌ خود را از یک چشم ناقص کرده و باید بجرم نقص عمدی عضو بدنش محکوم شود، نام غلام فراموشم شده امّا هویتّش سواحلیته الاصل قید شده بود، قباله روی میز قاضی بود، خیلی خوش خط بود، سیزده مهر معتبر اطراف آنرا مزیّن کرده بود نام خدا هم بالای قباله بزرگتر از حروف قباله نقش بسته بود، بعضی از مهرها هم با نام خدا البتّه آخر اسم مقدّسین خداپرست ترکیب شده بود، مثل ماریکه گردن مرتاضان معرکه گیر میپیچد، و یا ترکه های خیزران که بر کتف بردگان عاصی نقوشی ترسیم میکند، محاکمه را قطع کردم، از قاضی بزرگ که از طرز جلوسش روی مسند قضاوت و از برآمدگی غبغب و تورّم شاه رگهایش شباهت به دادستان داشت، سراغ گمشده ام را گرفتم، از شنیدن نامش کاسه های چشمش پر خونتر و گونه اش برافروخته تر شد، گفت، چنین کسی سالها پیش با ما سرو کار داشت، او وکیل دعاوی بود، خیلی کج سلیقه، خیلی مزاحم و آدمی بی اعتقاد به مبانی حقوقی بود، هروقت اینجا میآمد مثل انبار باروت بود، بفرشتۀ عدالت اهانت میکرد، اوّل به چشم بند آن خیره مینگریست، مثل یک محتضر جوان به عزرئیل، ترازو را با دو دستش محکم فشار میداد، دستی بدَمِ تیز شمشیر میکشید بعد بدَم دیگرش فریاد میزد، آرنجت را از روی شاهین بردار! مثل اینکه این مجسّمه شعور دارد، میفهمد، میگفت چرا فقط یک طرف شمشیرت تیز است، او همۀ ما را بستوه آورده بود، کوچکترین اعتقادی بقوانین مدوّن نداشت، میگفت همۀ اینها دام صیّادان استعمار است و شما قضات ندانسته اجیر شکارچیها هستید تا شکارها را بدام آنها کیش میکنید، هریک از شما مانند بچه ها عروسک بازی میکنید و تصّور میکنید خود عروس را در آغوش گرفته اید.  میگفت گند عفونت لاشۀ وجدان شما از مسامات سینه هایتان فضای عدلیّه را خفقان آور کرده و شما بدان عادت نموده و آنرا نسیم حیات میپندارید ، شما بنام حفظ نظم جامعه، مخرّبترین انتظام آن هستید، هر برگ از پرونده های مختومه با رأی شما در انبارهای تاریک یک سندی است از حماقت ربّ النوع عدالت، که شما هریک از آنرا سندی از عدالتخواهی و خدمتگذاری خود بحساب هیئت حاکمه گذارده اید و یا بصورت الواح زرّین در کارنامه خدمات خود قلمداد میکنید، بعقیدۀ او هر بندی از مواد قانون قلاّده ایست برپای بینوایان، هر جملۀ ننگی است از جهل واضعین و حرز مقدّسی ببازوی مجریان خون آشام آن که دست نشانده های برده دارانند، او دارای عقایدی اینچنین سخیف و جنون آمیز بود البتّه قاضی بخاطر من اینقدر ورّاجی نمیکرد، او میخواست با نشاندادن قدرت بیان خود و همچنین ردّ عقاید گمشدۀ من برده دار مغبونرا متوجّه قاطعیّت ایمان خود به تقدّس قوانین موجود که مثل جسد بیروح چند مردار در زیر چنگال چند کرکس دمبدم جویده میشد به ثبوت برساند، از محکمه در حالی که چشمهایش مرا بدرقه میکرد بیرون آمدم، مستخدم سالخوردۀ آنجا که یکطرف صورتش فلج شده بود، گفت آنکس که تو گم کرده ای، کولی بود من او را میشناختم.

از دیگران هم شنیده بودم که گمشدۀ من از نژاد کولیها بود، گفتم بروم ردّ پایش از میان طایفه اش در دامنۀ تپّه ها در سینۀ کویرها بجویم، رفتم، رفتم، نزد کولیها رسیدم، کولیها گفتند او پسر عموی ما بود، مادر مادرش از ما جدا شد، یعنی شیطان شهرها او را گول زد، زن ساده دلی بود مثل همۀ کولیها، نفهمیدیم چه سرنوشتی پیدا کرد، زیر دیوار کدام کاخ، کنار سکّوی کدام کلیسا، درِ خانۀ کدام خداشناس بیتوته کرد، خبر یافتیم که دخترش پسری بدنیا آورده که نامش را بد قدم نهاده اند، از اسمش فهمیدیم که از اصلش جدا نشده ، بد قدم هر جا که بود آئین کولیها را حتّی لحظه ای ترک نگفت، هیچ رنگی جز رنگ خودش را نپذیرفت، هیچ صدائی جز صدای خودش نشنید، افیون تمدّن منگش نکرد، دروازه های طلائی شهرها و نعل طلائی اسبهای غرّان آن سرش را بدوران نیاورد، نه بوسه های داغ گونه برافروختگان دچار تبش کرد و نه عنّاب لبانشان علاجش، آنوقتها که پیش ما بود، بهمۀ ما خدمت میکرد، روزی دم چادر ما از جان دادن یک گوساله زار زار گریه کرد، اگر بخواهی او را بیابی باید سر به تک تک سیاه چادرها بزنی، یک کولی بیوه سرگرم وصله دوزی بود، آفتابه سیاهش جوش آمده بود. ازو پرسیدم، آهی کشید، گفت من او را میشناختم، روزی برایش فال دیدم. کف دستش را خواندم، طالع او عجیب بود، وسط کف دست راستش دو خط منحنی بدو نیم شده بود، راز آنرا نفهمیدم، از استادم پرسیدم او هم سر در نیاورد، او عاشق بود، امّا اسم معشوقش را نفهمیدم، نگاهش مثل دریا عمیق بود، پر از موج غمها، مثل بچهّ ها نفس میکشید، اندامش مثل نی بود، روی پیشانیش موی سرش مانند صلیب بود، بار غمهای همۀ آدمها روی دوشهایش سنگینی میکرد، دستهایش پینه بسته بود، پاشنه هایش ترک زده بود، ببازویش یک دعای مشگل گشا بستم، فهمیدم کوچکترین اعتقادی باین چیزها ندارد، امّا برای آنکه مرا شرمندۀ محبّتم نکند طوری وانمود کرد که آن دعا او را از چشم زخمها مصون خواهد داشت، یکجلد انجیل یوحنّا بمن بخشید، گفت هرکس، هر  کجا،  احساس تنهائی نماید هر غریبی در هر کجا نتواند راه به جائی ببرد یاد پدر، او را آرام میکند.

بمحلّۀ لحاف دوزها آمدم، لحاف فروشی گفت او از من یک لحاف بدیدار قیامت خریده بود، امّا در همین دنیا دینش را ادا کرد تاکنون من بخوش حسابی او یک مشتری ندیده ام.

مأمور اجراء ثبت گفت او مفلس ترین آدمهای دنیا بود، روزی حکم تخلیۀ بالا خانۀ استیجاریش را ابلاغ کردم، زنش در حال زایمان بود، پول نداشت قابله بیاورد، برای بچّه اش شیر و نان بخرد، در همین وضع چند هزار سکّۀ طلا آوردند تا در عدلیّه از یک دعوا دفاع کند، فهمید که برده دارها فرستاده اند، آنها را پس داد، زنش او را سرزنش میکرد، بارها بمادرش که همسایۀ ما بود مینالید، که او یک مرد لاابالی است، هر وقت باو میگویم من جهنّم، لااقل بفکر معاش بچّه هایت باش، میگوید بچهّ ها توی رمۀ خدا برّه های خدا هستند.

چوپان پیری گفت من او را دیده بودم، او شاعر چوپانها، اغلب روزها پیش ما میآمد، زیر همین تک درخت، کنار همین چشمه، روی همین سنگ از خود بیخود میشد، ترانه می سرود، من ترانه های او را با نِی مینواختم، نمیدانم در ترانۀ او چه اثر بود که گوسفندها بآهنگ او میرقصیدند، برّه ها را می لیسیدند، نوازش میکردند، همۀ چوپانها ترانۀ او را از من آموختند، آنها میگفتند هر وقت ترانۀ او را برای رمه هایمان مینوازیم شیر میش ها زیادتر، و برّه ها پروارتر میشوند، میگفت شماها مثل این چشمه ها هستید، خودتان از خودتان میجوشید، زلال و صاف و گوارا هستید، بهمین جهت سعادتمند هستید، دیگران هم چشمه هستند، آنها را سیلابها همراه خود میکشانند، داخل دریاها میکنند، مخلوط آبهای شور و تهوّع آور میشوند، آنها دیگر نمیتوانند خودشان باشند.

بدنبال گمشده ام بگورستانها هم سر زدم، نامش را روی سنگ گور دختر ناکامی دیدم، جانم لرزید نقش زمین شدم، از قعر گور صدائی بگوشم آمد، صدای آن دختر بود، گفت چشمان من هم مانند تو از روزن خاک او را میطلبد، او معبود من است، اگرش یافتی جای لبان مرا در پیشانی او ببوس، که من در آن آیات محبّت، در دیدگانش بارقۀ عفّت، در قلبش زمزمۀ صلح و در سکوتش جلال خداوند آشکارا دیده ام.

در پی او جائی نیست که نرفته باشم، گذرگاهی نیست که رد پایش را نجسته ام، نقش وجود او آنچنان در لوح جانم زنده است که در خواب و بیداری آنی آنرا نتوانسته ام فراموش کنم بهمراه کاروانی بدیار سمرقند رسیدم، روز بازار بود، بازار برده فروشان، هنگامه بود، امیران، امیر زادگان، نجبا، بزرگان، فرمانروایان، غرق در زر و زیور، صدای حلقۀ زنجیرها، صدای سکّه های طلا، شیون دخترها، خروش چنگ رقّاصه ها ، نعرۀ دلّالها، ضرب شلّاقها، در هم آمیخته بود، بوی عود، دود کندر با بوی عرق بدنها، و شرابها، فضا را پر کرده بود، روی سکّوها، زیر چادرها، کنار رواقها، دسته دسته، دختر بچّه ها، دخترها، زنها، جوانها، مردها، یکی یکی به مشتریان عرضه میشدند، مرد خوش ذوقی خصوصیّات و مزایای هریک از آنها را با بیانی شیرین و آهنگی موزون وصف میکرد، میگفتند او ژوونال است، یکی از اهالی سمرقند گفت گمشدۀ تو چند سال پیش هر روز که بازار بود اینجا می آمد، در یک گوشه منظرۀ بازار را تماشا میکرد، در سکوت مطلق فرو میرفت، بآسمانها خیره میشد، زیر لب با خودش حرف میزد، مدّتهاست که دیگر او را ندیده ایم.

گمشدۀ من فقیرترین آدمهای دنیا بود، امّا به بلندی طبع او خداوند کوهی نیافریده و بصلابت اراده اش صخره ای، یکشب بقلّۀ کوه قاف رفتم، مهمان عنقا شدم، عنقا گفت او برادر من بود امّا شهپرش قویتر، اوج پروازش بلندتر از من، مرغ هما هم حرف عنقا را تکرار کرد، گفت او هم مثل من بقطعه استخوانی سر کرد، فخر من اینست که جانور نمی آزارم، امّا او نه تنها خود جان ذی روحی نیازرد، بلکه آزارندگان و آزردگانرا با هم تعلیم داد تا نه آزار دهند و نه آزار ببینند.

او روزگاری ساربان بود، ساربان قافلۀ مآیوسها، سوداگر بود، سوداگر کالای عشق و امید، گفتم بین قبیله ها سر بزنم تا شاید آنها نشان گمشده ام را بدانند، قبائل زرد پوش ها، سیاه پوشها، سرخ پوشها هریک از آنها او را دیده بودند. هریک مدّعی شدند که او از قبیلۀ آنها برخاسته و از آن آنهاست، رئیس قبیلۀ سفید پوشها با آنها جدال میکرد که او متعلّق به قبیلۀ اوست، پیر قبیلۀ سرخ پوشها گفت او از کودکی محبوب ما بود، شبی که بدنیا آمد پیر بزرگتر ما خواب نما شده بود که شب هنگام خورشید در وسط آسمان میدرخشد، نزد ما این نشان نجات اهل عالم است، ما خواستیم او را بربائیم تا همیشه در آسمان طالع ما بدرخشد، افسوس سفید پوشها مانع شدند، آنها خورشید ما را بردند مثل بچّه ها تکّه تکّه کردند و از آن چند ستاره ساختند، پیر قبیلۀ سیاه پوشها گفت، او آئینه ساز بود، امّا آئینه هایش بیرنگ بود، او را ما از چنگ سرخ پوشها ربودیم که برایمان آئینه بسازد امّا سفیدپوشها کارگاهش را آتش زدند، یکی از آئینه های او در قبیلۀ ما باقی مانده، آن مقدّس است، هر کودکی که بدنیا میآید نخستین نگاهش در آن با زندگی آشنا میشود، در آئینۀ او همۀ رنگها بیرنگ جلوه گر میشود، نام بیشتر پسر بچّه های ما همنام او و دختر بچّه هایمان همنام مادر اوست، لالائی ما سر گاهواره ها ترانه های اوست، اطفال ما با ترانۀ او زودتر میخوابند و اگر یکشب آنرا فراموش کنیم خواب آشفته می بینند، روی بازوی جوانها و سینۀ دخترها علامت یک تبر نقش میزنیم، درست در همان نقطه ای که پیش از او برده داران داغ مینهادند، پیر سرخ پوشها گفت او آهنگ ساز بود، او هزار نوا را در یک سیم و با یک مضراب و بیک نوا، نواخت، یک بانوی زردپوش گفت او صدای بودا بود، از مجادلۀ پیر قبائل خسته شدم.

رو به بغداد نهادم، بکاخ هزار و یکشب نزدیک شدم ، نزدیک های سحر بود، گزمه ها خواب بودند، پیش شهرزاد رفتم، شهرزاد قصّه میگفت، آخرهای قصّه اش بود، کمی مانده بود که پلکهای دژخیم بهم بچسبد، ازو پرسیدم، انگشت بر لب نهاد، اشاره بسکوتم کرد، دژخیم خواب رفت، شهرزاد از حرم بیرون آمد، خیلی خسته بود، چشمهایش پف کرده بود، زیر درخت یاس سفید روی یک قالیچۀ زیبا نشست ، کمربند زرّینی وسط آن جا مانده بود آنرا برداشت و نگاهی کرد، آهی کشید، گفت گمشدۀ تو آخرین تصویر رویاهای قربانیان داستانهای من است، من میتوانم نقش او را فقط در آرزوها نشانت دهم، دستم گرفت به دارالرّقیق کشاند، دارالرّقیق از بازار سمرقند هم شلوغ تر بود، آنجا هم برده ها را حراج میکردند مثل همۀ بازارهای دنیا، برده ها، کنیزها، برده دارها را نشانم داده گفت او در زوایای خیال اینهاست، اینها، این کنیزها ، این غلامها.  شهرزاد مرا نزد یکی از کنیزان کشید که بی خریدار مانده بود، از شرم سر بگریبان بود، از صاحبش خجالت میکشید، دلّال اندامش را بمشتریان بی اعتناء عرضه میکرد و با تنفّر از برابرش میگذشتند، اشکش سرازیر میشد، روی ماسه های داغ میچکید، شهرزاد گفت گمشدۀ تو زورق بان دریای این اشکها و در موج آنها غرق شده، آن کنیز سخن شهرزاد را برید، آهسته گفت او امید گمشدۀ من است، آنجا هم مرد خوش ذوق دیگری مثل مدّاح بازار سمرقند زیبائی کنیزانرا برای جلب خریداران توصیف میکرد، شهرزاد گفت، اسم او ، ابو دِلامه است.  شهرزاد مرا بدیار نیل برد، کنار آن نشستیم، آفتاب مثل عذاب الهی باران خشم میبارید، موجهای نیل را نشانم داد، گفت اینجا بستر روح گمشدۀ تست، شبهای زیاد عمر او اینجاها، در اطراف حرمسراها، حوالی این هرمها سپری شده، او فارغ التّحصیل دانشگاه درّۀ نیل بود، از خاطرات بردگان، از روزگار تیره بختان، برپا دارندگان اهرام سینه سینه خاطره سوزان داشت، حیف که من داستانهای نیل را که برایم گفته است نمیتوانم برای دژخیم در خلال قصّه هایم بگویم، آخر آنها حقیقت است و دژخیم از قصّه های حقیقی بدش میآید، خوابش نمیبَرد این خاصیت همۀ دژخیمان است که قصّه های آنها اگر از گیسوی عنبرین، غبغب بلورین، اندام مثل سرو، گونه همانند سیب، لبان همچون عقیق، ساقهای مانند مرمر، نگاهی چون نرگس، تصویری نداشته باشد، لذّت نمیبرند، خواب نمیروند، آهوئی در کمند، قلبی در طپش، پهلوانی در خون، مگسی در دام و مهوشی در کام، اینها آرایشگر حجلۀ خیال و زمزمۀ روح دژخیمان است، برالمنامه را هم نشانم داد، پر از اجساد برده ها، آنچنان بوی عفونت داشت، که شهرزاد گفت خدا شبها از عفونت برالمنامه دروازه های آسمانرا میبندد ، گفت قرنهاست که منخرین دژخیمان نیل بدان عادت کرده، سکوئی نشانم داد که جای پای یوسف روی آن نقش بسته بود، گفت عزیز مصر یوسف را را روی این سکو خریداری کرد، گفت میدانی لک لک ها چرا غمناکند؟ گفتم نه، گفت این میراثی است که از پدران تا پدران، بآنها رسیده از موطن اصلی شان، از همین جا.

سر بهمۀ هیزم شکن ها زدم، گمشدۀ من در میان همکاران  خودش هم غریبه بود، گفتند ما کسی با این نام و نشان نمی شناسیم، کولیها چه باحقیقتند!  همۀ تبرها را دیدم، یکایک، شاید اثر تاولهای دستهایش را، جای نیش سوهانهایش را پیدا کنم، مأیوس شدم، بموزه ها رفتم، پراز زنجیر و قلّاده بود، زنجیرهای کبوده بسته، قلّاده های زنگ زده، امّا یک تبر، حتّی یک سوهان هم ندیدم، موزه دارها هم مثل هیزم شکن ها او را نمی شناختند، امّا آن قباله را که در دادگاه دیده بودم، بین یک قاب نفیس بدیوار موزه شکوه بخشیده بود، همان سیزده مُهر، با همان عظمت که داشت اطراف قباله بود، نام خدا هم با تمام عظمتش، خاتم سلیمان، گردن بند بلقیس، انفیه دان رامسس، سرمه دان نفرتی تی، بازوبند اسکندر، اشکدان نرون، مهمیز چنگیز و پستان بند تائیس بموزه شکوه خیره کننده ای بخشیده بود، مثل نام خدا و مهر ورثه های مقدّس خدا که به قباله ها شکوه و اعتبار میبخشد، با هزار التماس از دربان موزه عکس آن قباله را گرفتم، گفت اگر پول بیشتر بدهی میتوانم خودش را هم بتو بدهم، ردّ پای او مرا باعماق درّه ها، بر فراز صخره ها، به پهنۀ کویرها، بگوشۀ زندانها و بطوفان دریاها کشاند، آخر گمشدۀ من همچو باد بی سکون، مثل موج خروشان، مانند پروانه بیقرار و چون نسیم گریزان بود.

ناخدائی ردّپای او را روی امواج خروشان دریا نشانم داد که تا ساحل امتداد داشت، یکی از جاشوها که اهل زنگبار و باصطلاح کاتبان قباله ها سواحلیته الاصل بود، مثل آدمهای سرسامی با خودش حرف میزد، بمن نزدیک شد، دریا را نشانم داد، گفت شکم دریا ورم کرده، شکم نهنگ هایش هم، بس که آدمی زاده بلعیده، هزار هزار ملیون ملیون، گمشدۀ تو خودش با چشمهای خودش همه آنها را دیده، او اسرار دریاها را برای من روی همین کشتی که با من کار میکرد برایم گفته است، مرا به طبقۀ تحتانی کشتی کشاند، روی دیوارش یادگار او را نشانم داد، نمیدانم برای چه روی آنرا با یک برگ خشکیدۀ نارگیل پوشانید، شاید از ترس ابلیس، رو بکویرها و کوهها نهادم، پیش کرکس ها رفتم، او را دیده بودند رئیس کرکسها گفت او را از فامیل ما را فاش کرد اگر او گم نمیشد نسل و تبار ما منقرض میگردید.

صیّادی کنار برکه ای در کمین شکار بود، نزد او آمدم، سراغش ازو جستم، گفت نام او نزد من مبر، که بزدل و ترسوترین آدمها بود، یک روز با یک تفنگ قراضه بخیال خودش بشکار آمده بود، من یک برّه آهو زدم، غرق در شادی شدم آوردم او تماشا کند، مثل همیشه از وسط پیشانیش زده بودم، مثل بچّه ها زار زار بگریه افتاد، پیراهنش را پاره کرد میخواست زخم آنرا به بندد، مسخره اش کردم، تفنگش را مثل دیوانه ها بمرداب انداخت و همۀ شکارها و مرغابی ها را پراند و ناپدید شد.

گروهبان پیری که آخر عمری درویش شده بود او را میشناخت، گفت فرماندهی داشتم که خیلی معروف بود، خیلی هم مغرور، در کار خودش استاد بود، خیلی جنگ کرده بود، گمشدۀ ترا همیشه مسخره میکرد، میگفت مغزش معیوب و عقایدش موهوم است، میگفت او با اعدام جوانان سخت مخالف بود، عقیده داشت که جوانها را خدا آفریده که روی خاک باشند نه زیر خاک، بعدها که من سر عقل آمدم فهمیدم که مانند او، فرماندهی بدنیا نیامده، فرماندۀ حقیقی او بود که علّت جنگها را خوب میفهمید، او میخواست که از راه نابود کردن علّتها بجنگها پایان دهد، او میدانست که برده دارها آتش افروزان جنگها هستند و ماها ندانسته ابزار دست آنها، به پندار او عصیان و کینه ها مانند اخگری است در انبار پنبه که یواش یواش در پنبه ها رخنه میکند، ماها مثل مأمورین آتش نشانی که همه روزه تمرین میکنیم، ورزیده میشویم تا هر وقت همۀ انبارها شعله ور شد، دنیا را بآتش کشید، بما خبر دادند برویم آنرا خاموش کنیم،  امّا پس از نابود شدن همه چیز، آری او میخواست یک ذرّه جرّقه را خاموش کند نه آتش فروزانرا پس از خاکستر کردن همه چیز، او میدانست که بالای سر هر انسان اسیر و محروم از مواهب حیات نمیشود یک بازرس مسلّح گماشت، او این روش را که بهانۀ حفظ نظم جوامع است اس اساس بی نظمی میدانست، نمیدانم کدام استادی باو آموخته بود که فقر ما در همۀ عیبهاست، این جمله همیشه ورد زبانش بود.

هر سال که بهار میرسد، آلبالوها شکوفه میکند، دل من بیقرار میشود، چون اولّین انگیزۀ جستجوی او در جان من زیر درخت پر شکوفه آلبالو زنده شد، از آن دقیقه، روزها، شبها، فصل گل، موسم خزان، در گرمای گرم، در سرمای سرد، هر لحظه، هر دقیقه، بدنبال ردّپای او شتابانم، دیار بدیار، شهر به شهر دنیا بدنیا.

رفتم، رفتم، به آتن رسیدم، به معبد دلفی رفتم، از سروش دلفی پرسیدم، گفت از سقراط بپرس، سراغ سقراط رفتم، گزمه ها گفتند او در دادگاه است، بدادگاه هلیاست رفتم از دربانش پرسیدم گفت من او را نمی شناسم، گفتم اجازه بده بروم از قاضی بپرسم، گفت محاکمه است، گفتم کی تمام می شود، گفت مگر محاکمۀ دادگاهها تمام شدنی است، همیشه، هر روز، هر ساعت، ماندم محاکمه تمام شد، قاضیها بیرون آمدند، پیشاپیش همه مرد قد بلندی بود، ریشش دراز بود، او قاضی القضات بود، از او پرسیدم گفت از بازپرس سئوال کن، بازپرس گفت نشانی گمشده های فاسد العقیده را سقراط میداند، گفتم گمشدۀ من با هر عقیده فاسدی دشمن بود، گفت پس تو خودت گم شده ای هستی اوّل باید خودت را پیدا کنی، سراغ خانۀ سقراط رفتم، از محلّۀ سنگ تراشان گذشتم، خانه مخروبه ای را نشانم دادند، در زدم، یکزن سلیطه ای با صدای دورگه فریاد کشید کیه؟ گفتم با سقراط کار دارم، عصبانی شد، گفت، سقراط مگو، بگو آموزگار بدبختی، او در زندانست، مبهوت و متّأثر گشتم، سر کوچه زن جوانی بچّه ای در بغل گرفته و گریه میکرد، از او پرسیدم، اشکهایش را با گوشۀ چارقدش پاک کرد، گفت من زن سقراطم، بدیدارش رفته بودم، زندانبانها اجازه ملاقات ندادند، تو اگر خواستی او را به بینی باید فردا صبح بروی، نزدیک زندان آمدم، خسته و فرسوده زیر یکی از رواقهای معبد مخروبه نقش زمین شدم، شب شد، صدای قهقهه از دوردست و چکمۀ گزمه های اطراف زندان سکوت شب را میشکست، پس از اندکی استراحت بدنبال صدای قهقهه رفتم، درب خانه بسیار بزرگ و مجلّلی را چراغانی کرده بودند، درون خانه بسیار باشکوه و آذین بندی شده بود، از رهگذری پرسیدم گفت اینجا خانه خاریکلس است، امشب بشادی محکومیّت سقراط چراغانی شده داخل آنجا شدم، گوش تا گوش بزرگان نشسته بودند، ارسطو هم در صدر مجلس، لباس فاخری بتن داشت، تاجی از بنفشه ها بسرش بود، اقریطون، اتوفرون، ارستیپ هم آنجا بودند، کولیها هم میرقصیدند، نی نوازهائی مینواختند، خاریکلس گرم پذیرائی بود، سراغ گمشده ام را ازو پرسیدم، گفت او یکی از زبردست ترین شاگردان من بود، افسوس روح سقراط در او حلول نمود و او را مسموم و منحرف کرد، ارسطو وسط حرف او دوید، گفت آری او نیز از حکمت بهره ای نداشت، طرفدار جامعۀ بی طبقات بود، یعنی جامعۀ حیوانات ملیتوس، سخنان ارسطو را تأیید کرد، گفت بفرمودۀ استاد او عاری از حلیۀ حکمت بود، حکیم دیگری که نتوانستم او را بشناسم گفت اقتضاء حکمت است که هر چیزی در جای خودش قرار گیرد، ارسطو گفت، گمشدۀ این مرد غریبه بخلاف این حکمت بود، در نظر او اسکندر و غلامش، طائیس و کنیزش از هر حیث با هم حقوق مساوی دارند و با هم برابرند! او یک اخلال گر بزرگی بود، او مدّعی امکان ترکیب اضداد بود، آب و آتش که دارای طبایع متضادند چگونه با هم قابل ترکیب است، اینقدر ورّاجی که سرسام گرفتم، من در تمام مدّت باندازۀ آنشب ناامید و متأثّر نشده بودم، از همه بدتر بوی تند شراب آمیخته با بوی عرق بدن حاضران حالت تهوّعی در من ایجاد کرد، برگشتم کنار معبد غنودم، سحرگاه از صدای پای گزمه ها بیدار شدم، بزندان شتافتم، دربان فهمید که مشتاق دیدار سقراطم راهم داد، جام سقراط در کنارش بود، گفتم بدنبال گمشده ای هستم، گفت او تنها گمشدۀ تو نیست، گمشدۀ من هم هست، من تصویر رویائی او را بسقف زندان کشیده ام، هر شب با او نجوا میکنم، او هم پیمان من است، برای او هم دژخیم یک جام از این شراب در ته خم نگهداشته تا پس از دُرد شدن بکامش ریزد، سقراط در حالیکه اشاره بمیله های زندان میکرد، گفت اگر گمشدۀ تو پیدا شود دیگر سقراطها قربانی سوفسطائیها نخواهند شد و این رسالت در تقدیر اوست، اگر از مرگ نهراسد، سر ببازار برده فروشان آتن زدم، آنجا هم مثل دارالرّقیق، مثل، همه جای دیگر پر از داغ ننگ بر جبین انسانیّت بود، در بین برده های دنیس جبّار، جوانی که آثار هوش و ذکاوت از ناصیه اش میبارید، سرفکنده تکیه بستونی داده بود، میگفتند او طرّاح مدینۀ فاضله است، او واضع اشراق و خود از اشراف زادگان است، ازو پرسیدم، گفت گمشدۀ تو سازندۀ مدینۀ فاضله است، او نجات دهندۀ افلاطونها از قید اسارت برده دارها است، او همیشه در رویای من است، در گذرگاه زمان هرکس بدنبال گمشده ای میگردد، فیلسوف دنبال حکمت ، حکمت بقفای طائیس، طائیس بدوش فاتح، مورّخ بجستجوی قهرمان، در پی رقیب و ابلیس سر راه همه، من نیز عمریست در پی گمشدۀ خود بهر سو در تکاپو هستم.

از خادم یک کلیسای بسیار باشکوه پرسیدم، گفت او از دوستان صمیم من بود، بعضی روزها، صبح خیلی زود میآمد، مرا از خواب بیدار میکرد، در گوشه ای از صحن بالای یک کاج کهنسال لک لکی آشیانه داشت، میرفت زیر آن درخت مدّتی به پرندۀ اندوهگین خیره مینگریست، چیزی هم زیر لب ترّنم میکرد، یکروز پرسیدم چرا مثل دیگران به محراب عبادت نمیروی؟ گفت آخر مسیح آنجا نیست، اوّل ها گمان میکردم او اعتقاد کاملی ندارد، بعدها برایم گفت که پدر به مکانهائی که دروازه های آن طلا باشد، بارگاهش مجلّل و محرابش مزیّن باشد قدم نمیگذارد چون دلش نمی آید که بجای دخمه ها، بجای بیغوله ها، بجای زندانها، و بجای دلهای شکسته قدم نمیگذارد که دروازه هایش باز امّا دروازۀ دلهای ساکنینش جز بروی هوس هایشان بسته و قندیل هایش فروزان، امّا سینۀ زائرینش بنور محبّت روشن نباشد، قدم گذارد، مثل مهربانترین پدرها که همیشه در قید غم پریشانترین، ساده ترین و بی پیرایه ترین فرزندانش باید باشد، هیچ ضربتی جان عیسی را باندازه تبعیض و درد نمی آزارد، او در پی ردّپای برّه های گمشده از رمۀ خداست، خانۀ او پناهگاه مطرودین، ملجاء از خود رانده شده هاست، او هرگز از دروازه هائیکه بهترین دوستان او از آن رانده میشوند داخل نمیشود، به بارگاه هائی که برده دارها گوشوارۀ دختران، النگوی عروسان، بادیه مسی بیوه زنان و دار و ندار انسانها را بنام خدا غارت و مقداری هم از آن برای خریدن غرفه ای از بهشت صرف تزئین خانه او کرده اند، مسیح روح خداست و روح خدا از هر آلایش بیزار است، در خانۀ او کسی جز خود او غریبه نیست، این مزارهای مجلّل، این بارگاههای مزیّن که در زیر آن قاتلان حقیقت و مُثله کنندگان شرافت روح آدمی، که روح مجرّد خدا را وسیلۀ اسارت انسانها کرده اند، از یمن تقرّب بحریم مقدّس چوپان پا برهنۀ وادیهای محبّت به پندار خود راهی بدروازه های بهشت گشوده اند، اینان خود قیصران ریاکاری هستند که هر لحظه سینۀ او را مجروح و بر زخمهای دل مادر مقدّس نمک میپاشند، روزها از خون هزاران انسان بی گناه وضو میسازند، شبها با مرفقهای خونین بدامن مریم می آویزند، او خون خود نثار کرد تا سرها از سودای اهریمن و سینه ها از کینه ها پاک شود، او آمد تا رنگها بی رنگ، تا کفّه ها بی پارسنگ، تا نواها یک آهنگ شود، هرگز، هرگز، قدم به بارگاهی نمینهد که مرمرهایش از فروغ چشم بینوایان و رگه هایش از شعلۀ آه غلامان زبان بریده عجین است، براهی که کالسکه های زرّین از روی نعش عواطف دوستان او میگذرد هرگز قدم نمیگذارد، طلایه دارانی که صلیب مقدّس او را پیشاپیش لشگر جرّار بتاراج قلعه گیان بیگناه گواه مقدّس نیّات خود بدوش میکشند خود خصم جان او هستند، خادم گفت او تنها کسی بود که روح مسیح را درک کرده بود، گمشدۀ تو را آخرین بار که دیدم روزی بود که خواب دیده بود که درخون وضو میسازد و من تعبیر خوابش را گفتم از آن پس او را ندیده ام، گفتم به بارگاه فرزندان ابدّیت پناه ببرم تا مگر مرا بگمشده ام رهنمون شوند، راه شیراز پیش گرفتم، در پرتو نور کم رنگ ماه در آستان بارگاه غریب نوازترین سلاطین ابدیّت جبهه نهادم ، شب از نیمه گذشته بود، نوای مرغ شب برای شیراز لالائی میگفت، تلولوء گنبدها، در آغوش سکوت آسمانی شیراز وصف ناپذیر بود، حافظ از خواب بیدار شد، پس از مناجات درهای بارگاه را گشود، سلاطین یکی از پس دیگری آمدند، محفل تماشائی بود، دامن حافظ آویختم، گفتم، با اینکه تو مرزهای کفر و دین را از میان برداشته ای امّا نومیدی در آئین تو کفر محض است، مرا بگمشده ام برسان، هم چنانکه گمشده های همه را بآنها میرسانی، مرا از درگاهت نومید مگردان، فرمود هر جوینده ای در پی گمشده باید از تمام موجودیّت خود همّت طلبد، در ره کعبۀ لیلی که خطرهاست بجان- شرط اوّل قدم آنست که مجنون باشی، گفتم ای حافظ، اگر مجنون فقط بگرد خیمه های قبیله لیلی میگشت، من در پی گمشده ام سر بهمه قبیله ها زده ام، ازپای درافتاده ام، از آتن تا بشیر از آتن تا بشیر از پای پیاده ره سوده ام، فرمود گمشدۀ تو تعبیر فالهای من است، در نیاز هر عاشق، در آرزوی هر مادر، در گره هر مشکل ، در تبسّم هر نوید و در تصویر هر بوسه، او ناسخ جنگ هفتاد و دو ملّت است، او بفتوای پیر مغان سجّاده بمی رنگین ساخت، او خضر کاغذین جامه ها بپای عَلَم داد است، اگر او پیدا شود چشم یعقوب ها در غبار راه ها نابینا نمیشود، او ساقی میخانه بود که باده بجام عدل پیمود تا گدایان غیرت نیاورند.

او بوی پیرهن یوسف ها، نور کلبه های احزان، و بر حذر دارندۀ یعقوب ها از تبعیض و فرود آورندۀ عزیزها از تخت کبریائی غرور و نجات دهندۀ آنها از جهنّم شهوات است، سعدی بزرگوار فرمود، گم شدۀ تو روزگاری که من در خندقها کار گل میکردم،بارها از خیال من گذشت، بارها او را آرزو کردم که بیاید تا اجیران زرخرید را از چنگ اربابان سفله و از کید نازپروردگان پر تکبّر و بی ادبشان نجات دهد، او شکسته بندی است که اعضای متلاشی شدۀ پیکر بنی آدم را بهم جوش داده و معیار واقعی گوهر انسانها را به صرّافان گوهر ناشناس آموخت، او شرف تن آدمیّت است، گوته گفت او شرم فاوست، و رویاهای وُرتر است، لامارتین گفت او الویر من است، دانته گفت از صدرنشینان بهشت است، نیچه گفت او عقاب بالاترین بلندی ها، تجلّی شکوه برترین مرد، نفیس ترین شیئی بود که دست کودکان افتاد، هاتف گفت او هم خادم میخانه ها بود، هم ناقوس نواز دیر، هم فرمان پذیر پیر مغان، هم موذّن مناره ها، هر جا من رفتم او آنجا و هر محفلی که دیدم از آنها بود، او شوق دیدار من تصویر ساز وحدت در پرده های کثرت بود، مسعود سعد گفت او نوای نای بود، ناصرخسرو قبادیانی فرمود او آهوچران درّۀ یمکان بود، خاقانی فرمود او پرستار من در زندان عزّالدوله بود، پیر مهنه از صدر محفل فرمود، او از صفا پروردگان مکتب ماست، او بت شکن بود، بت ها را شکست امّا خود بتن نشد، سلطان بایزید فرمود، واجد خصال آنکه در جبّۀ من بود، سنائی فرمود، عقاب صخرۀ تجرّد، تشنه کامی که در کویرهای تفته و تموز سوزان و باوجود استسقاء جرعه ای ننوشید، عطّار فرمود، او صبح نیشابور بود، خیّام فرمود او منادی حیرت زدگان شکّ و یقین بود، مولانا فرمود، شمس تبریز که بدیدار دیگر آمد، صبّاغ بی رنگی ها، معالج کنیزها، پیک وصال طوطی ها بود، گمشده ای که شیخ او را میجست، مسافری که با قافله ره پیمود، هوگو فرمود آشتی دهندۀ از خود رمیده ها، وکیل اختیاری ژان والزانها، شرم کوزت، کاروا سازندۀ گوژپشت ها ، حقیقت متن انجیل ها بود، او منبع الهام بینوایان بود، منتسکیو گفت او پیکرۀ روح القوانین بود، روسو گفت او طرّاح قراردادها، راه شناس بن بست ها، منتفی کنندۀ زمینۀ اعترافات و گواه بی گناهی معترفین بود، تولستوی و داستایوفسکی از گوشه محفل عقیده روسو را تأیید کردند، موزارت گفت او آهنگ ناتمام بود، بتهوون گفت او حقیقت سنفونی ششم بود، هریک از فرزندان ابدیّت از صفات گمشدۀ من وصفی کردند و نشانی هائی دادند، نزدیک سحر بود همه برخاستند، درک کردم که بخلوت راز میروند، خواستم دست حافظ را ببوسم که مرا در حریم مقدّس خود راه داده، حافظ فرمود، فرزند! هرگز جز لب ساقی و جام می مبوس، دستی به دوشم نهاد، و بیخ گوشم گفت گم شدۀ تو دیوانه ای بود که آسمان آخرین بار امانتش را بدوش او نهاد.

از آنجا به باغهای معلّق بابل رفتم؛ کنیزان گفتند او کبوتر حرم بود، عظمت کوه تو مرا مسحور کرد، گفتم موسی از هر رازی آگاه و سراغ هر گمشده ای را دارد، او مرا بگمشده ام میرساند، فرمود او برگشایندۀ عقده های دل من است، او از رسولان بی امّت، رهبران بی کتاب و از قربانیان منای صفای خویشتن است، باید سراغ او را در سینه های بی کینه، دلهای لبریز از غم، زانوان لرزان از بیم بجوئی، او بازستانندۀ انتقام از همۀ مظلومان از همۀ ظالمان همۀ بردگان از همۀ فرعونهای قرون است، او همان چوپانی است که خدا را از راه دل خودش و بی واسطۀ رهبر درک کرده من ید بیضای خود را باو بخشیدم تا بتواند با آن اعجاز کند، و زوایای قلوب نومید محبوس در سیاه چالها را منّور گرداند.

بدّرۀ جذامی ها رفتم، عیسای مهربان روی زخمها مرهم می نهاد، برای مجذومین از پا افتاده آش ساده می پخت، فرمود می دانم دنبال کی میگردی، او حقیقت است، هرکس با صدق کامل حقیقت را بجوید بدست خواهد آورد و حقیقت او را آزاد خواهد کرد، فرمود او فرزند محبّت است، فرشته ایست که مادرش شیر حسد و پدرش خون غرور باو نچشانید، فروتنی بود که وارث زمین شد، در چشمۀ اشک دوستان من غسل تعمید داده شد، او را هنگامی خواهی یافت که لطیف تر از نسیم، نازکتر از خیال، شفّافتر از آئینه و باریکتر از روزن دلها شوی، او یکی از خاک برآمدگانی است که دین خاک را اداء کرد، اشاره به بالای صلیب فرمود او آنجاست.

به محلّۀ سنگتراشان رفتم، سنگهای مزارها انباشته بود، حجّار معمّری با پتک پولادین و قلم برّنده نام مردگانرا در سنگ قبرها با نقش و نگار زنده میگردانید، پرسید آیا در جستجوی کسی هستی؟ ! گفتم آری و دیگر از پا درافتاده ام، گفت غم مدار هرکه باشد در همین جا پیدا خواهد شد، دیر یا زود، گفتم گمشدۀ من مثل باد بی سکون، همچو موج بیقرار، مانند پروانه شتابان بود، گمان نمی کنم گذارش از اینجاها بیافتد، پیرمرد نگاه عمیقی کرده گفت هر آدمیزاده هرکه باشد عاقبت بکارگاه من خواهد آمد، ما هر گمشده ای را در همین جا بجوینده اش نشان میدهیم، پرسیدم مگر شما علم غیب میدانید؟ گفت این علم در خانوادۀ ما از پدران بما بارث رسیده، خانوادۀ ما در تمام دنیا از تمام خانواده ها معظمتر و قادرتر است، یکی از خواهران من قابله است، دیگری مرده شوی، هرچه بدست او پیدا میشود با دست دیگری گم میشود، یکی سقّ قیصر را جا میاندازد دیگری فکش را میبندد و ، یکی از برادرانم نجّار است که هم گاهواره میسازد هم تابوت، یک برادرم گورکن است، او هر گمشده ای را بدست جویندگانش میسپارد، من هم که برادر بزرگتر از همۀ آنها هستم سنگتراش مزارها هستم، هیچکس بهتر از ما از راز حیات آگاه نیست، ببین این سنگها که رویهم چیده شده اسرار حیات در دل هریک از آنها نهفته است، اگر می خواهی عرض و طول زندگی را بفهمی متر را بردار حساب کن، تفاوت یک سنگ قبر بچّه با مساحت سنگ پیر سالخورده مساحت حیاتست، گفتم پس حاصل حیات همین است؟! گفت بقول خواهر بزرگم هر انسان همان دقیقه ای که متّولد میشود میمیرد، فاصلۀ از تولّد تا مرگ را جان بیخودی می کنَد، این مقدار مساحت حیات کسانی است که بار دوش خاکند، امّا بقول پیر هراز الفی الف قدّی برآید که خاک بوجود آنها مینازد، مساحت حیات آنها از ابدیّت تا ابدّیت است و اگر همۀ سنگهای عالم را پهلوی هم بچینند، کفاف نگاشتن نام آنها را نمیکند.

من عاشق گمشده ام بودم، عاشق تر از هر عاشق، ردّپای او را رها نکردم، همپای جویندگان خدا، بخانۀ خدا شتافتم، مأیوس و غمگین، خسته و افسرده سر بر آستان درگاه حق نهادم، نالیدم، شیون کردم، آستان از اشکم تر شد، خوابم ربود، نور خیره کننده ای فضای روحم را روشن کرد، لرزیدم، صدائی شنیدم، صدا گفت، گم شدۀ تو مالک باغ بهشت است، با خود گفتم گمشدۀ من مفلس ترین آدم های دنیا بود، از کجا توانست مالک باغ بهشت باشد، وسوسه مستولی ام شد، میخواستم باور کنم که لابد پس از صدور اجرائیه، پس از شماتت همسر، پس از مشاهده نزاری و گرسنگی فرزند و بی حرمتی وامخواهان، اندرزگوی زمان او را سر عقل آورده و دیگر حق ادّفاع برده داران را پس نفرستاده، بدره های زراندوخته و یکی از مقدّسین و یا چند نفرشان قبالۀ بهشت را بنام او ثبت و حتماٌ چند مهر منقّش بزرگتر از مهرهای قباله غلام سواحلیته الاصل آنرا مذّهب و نام خدا هم بمالکیّت او ابدّیت بخشیده است، صدای آسمانی فرمود، وسوسه بر خود راه مده، وسوسه کار شیطان است، حکم خداوند است که هرکس بنده ای را آزاد کند، خداوند یک غرفه از غرفات بهشت بپاداشش اعطاء می کند، او چو آزاد کنندۀ همۀ برده ها، همۀ غلامان، همۀ کنیزان و همۀ جان بلب رسیده هاست، خداوند به بهای خونی که عاشقانه نثار آزادی بندگانش کرد، همۀ باغ بهشت را بدو بخشید، هم اکنون آزادگان روضۀ رضوان مهمان او هستند، صدا آنچنان اطمینان بخش بود که بی درنگ تا دم دروازه بهشت شتافتم، نمیدانم در کار خدا چه حکمتی است که برای رسیدن بدروازۀ بهشت باید از کنار دروازۀ جهنّم گذشت، جهنّم آنچنان داغ بود که از حرارت آن چهره ام مثل مس مذاب گداخته شده بود، عرق از سر مویم سرازیر می شد و تا نوک انگشتان پایم میرسید،  چنین ترسی در تمام عمر فقط یک بار بمن چیره شده بود، موقعی که طفل بودم، مکتب میرفتم، خانۀ ما مهمانی بود، گوسفند نذری قربانی کرده بودند، کباب کوبیده پخته بودند، من کباب را خیلی دوست داشتم، زیاده از حدّ خورده بودم، بیمار شده بودم، قدری هم دیر خوابیده بودم، فردا قدری دیرتر از هر روز بمکتب رفتم، درسم را هم از بر نکرده بودم، آموزگار محض دیدنم برکۀ نابکارش را کشید، پیراهنم را کند، بر تن عریانم ضربه پی ضربه زد، غش کردم، زنش بفریادم آمد ، از آن ببعد آموزگار نام مرا جهنّمی گذارده بود، از آن روز به بعد من هر شب خواب جهنّم می بینم، هنگام عبور از دم دروازۀ جهنّم تمام آن حالات در جان و روح من زنده شد، مرا آزار می داد، یک احساس شوم مغز مرا می جوید، احساس اینکه یا آموزگار در مکتب خدا علم آموخته یا خدا چند روزی در مکتب او درس رفتار با جهنّمی ها را یاد گرفته است، آموزگار دیگری هم یک روز گوش یکی از هم درسان ما را بجرم اینکه از اداء صحیح کلمۀ دال عاجز بود و همیشه دال را ذال تلّفظ می کرد بریده بود، من نمیدانم این گونه اندیشه های شوم شیطانی بهر کسی که از جلوی دروازۀ جهنّم عبور میکند مستولی میشود یا این تنها من بودم که در عین شتاب برای یافتن گمشده ام گریبانگیر من شده، دم دروازۀ بهشت رسیدم، باغ بهشت بهمان زیبائی، بهمان شکوه و طراوت که نویدش را به نیکوکاران داده اند جلوه گر شد، فرشتگانش، فوراه هایش، طاق نصرتهایش، وصف ناپذیر بود ، نزدیک دروازه بان بهشت شدم

آخرین بروز رسانی در شنبه, 01 تیر 1392 ساعت 18:32