• رنج باغبــان
  • جدل در ملکوت
  • دهقــــان نـــامه
  • گــــدا نــــامه
  • حماسه ظلمت شکن
  • حمــاسه خاوران
  • حماسـه هیزم شکن
  • لالــه های قافلانکوه
  • امیـــر کبیـــر
  • خـــادم نـــادم
  • چنین گفت بودا
  • آلبرت شوایتزر
  • کلیات بسیج خلخالی

در باب حماسه هیزم شکن

بسیج خلخالی خالق اثر معروف حماسه هیزم شکن است

در سال 1345 این کتاب به عنوان نامزد جایزه ادبی نوبل معرفی می گردد به دلیل اینکه کتاب به زبان فارسی نوشته شده بود در کمیته نوبل مورد بررسی قرار نگرفت ولی دانشگاه تهران که یک مرجع مهم علمی بود این اثر را مستحق دریافت این جایزه دانسته است.

 

استاد عبدالله باقری (فرزانه ‏پور) متولد 1292 در تهران است و یکی از اساتید بنام هنر تذهیب ایران زمین است که تذهیب اثر معروف حماسه هیزم شکن از شاهکارهای او محسوب میشود .

 

استاد محمد تجویدى متولد سال ۱۳۰۳ در تهران، فرزند محمدهادى تجویدى، استاد نقاشى هنرهاى زیبا و از شاگردان کمال ‏الملک نقاش بزرگ قاجار بود.

محمد تجویدى حدود صد و بیست جلد کتاب از دیوان‏ هاى شعراى ایران همچون سعدى، حافظ، بابا طاهر عریان، فردوسى و دیگران را به تصویر کشیده است.

تجویدى تصاویر کتاب حماسه ‏ى هیزم ‏شکن اثر بسیج خلخالى را بهترین اثر خود مى ‏انگارد.

حاضرین در سایت

ما 52 مهمان آنلاین داریم
خانه حماسۀ خاوران منطق ارسطو
منطق ارسطو مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
شنبه, 31 تیر 1391 ساعت 20:38

منطق ارسطو


گر ارسطو منطقی تحریر کرد

رسم و راهی بهرِ آن تقریر کرد

تا بدانی موقع «صُغری» کجاست

یا مقام و موضع «کبری» کجاست

با کدامین لحن و گفتار و کلام

رام چندین پخته گردد چند خام

برخلاف باطن و قصد نهان

چون شود منظور و مقصود بیان

تا نیوشنده شود مَفتون آن

والۀ زیبائیِ مضمونِ آن

با چه لحنی قصد خود سازد ادا

تا که سازد نارواها را روا

با چه تمهیدی کشد تیغ زبان

تا بماند از ممالک در اَمان

تا کجا باید چسان بگشاد لَب!

تا بگویند ای فری بر این ادب!

چون سخن‌های سیاست‌ پیشگان

یا چو سوفسطائیان خوش بیان

آنچه گوید خود ندارد اعتقاد

همچو طوطی کاوستادش داد یاد

از رَهِ ترفند و دستان و ریا

معتقد سازد به خود خلقِ خدا

این چنین منطق بود صنعت‌گری

شیوۀ دلّال پیش مُشتری

منطق مردان حق قول خداست

عاری از تردید و تمهید و ریاست

آنچه خود حلّاج آنی باطل است

سعی در تحمیل آن بی‌حاصل است

منطق آزادگان حق‌پرست

هر سیاست پیشه را آرد شکست

چون ریا خود برخلاف فطرت است

هر ریائی عاقبت در فترت است

راستی و پاکی و آزادگی

بی‌ریائی، بی‌غشی، دل سادگی

خصلت و ماهیت پیغمبری است

ز آن پیمبر را به اقران برتری است

انبیا را گر سیاست پیشه بود

نخل دین را کی بعالم ریشه بود

منطق الطّیری که عطّار آفرید

بهر حیوان فکر و گفتار آفرید

خلقت یک بُعد را صد بُعد داد

چون الفبا بر زبانش بر نهاد

بر بهیمیّت تمدّن یاد داد!

قدرت اندیشه و ایجاد داد!

در پرنده او کمالات آفرید

هم مراتب هم مقامات آفرید

خلقتی نو کرد در خلقت عَیان

همچو انسان داد بر حیوان زبان

تا درین مکتب دهد درس کمال

وارهاند آدمی از قیل و قال

بر بشر اندیشۀ والا دهد

غارها بر چار پایان وانَهد

فارغ‌التحصیل آن دانشکده

قید سر در راه این سودا زده

آشنا گردد به تدبیر زبان

بهر تحصیل معاش آب و نان

آن برای آب و نان قال آفرید

این برای طفل جان حال آفرید

آن دهد درسِ معاشات و سلوک

تا چسان خرگوش جوید خوی خوک

تا چگونه برّه در چنگ پلنگ

لب به بندد از فغان و ونگ ونگ

تا چگونه میش در دندان شیر

یا به چنگ فاتحی فوجی اسیر

جور یا منطق کند رفتار خویش

تا ز بد بدتر نسازد کار خویش

آنچه باشد مصلحت زان دم زند

از حقیقت وز صداقت کم زند

گنگی ار بخشد کسی را عافیت

بهتر از صدها زبان عاریت

درس تعلیم مهارت در کلام

تیغ را باشد نهفتن در نیام

پیر منطق هی زند هان لال باش

آنچه گوئی ترجمان حال باش

گر حقیقت در سخن پنهان کنی

به، که مرّ حق را عنوان کنی

این ره و رسم سیاست پیشه‌هاست

حق نهان اَندر وَرایِ شیشه‌هاست

کی عیان گردد عیار کرده‌ها!

گر نَهفته صدق‌ها در پرده‌ها!

چونکه منطق مصلحت را پی زند!

بی هراس از راستی دَمْ کی زند!

رخت کی بندد ریا از دودمان

کو حقیقت، کو زبان، کُو ترجمان!

تا که از نی‌های نیزارِ وجود

یک صدا ناید بگوش و یک سرود

کی ز تن جان نهان گویا شود

ترجمان واقعیّت‌ها شود

یعنی آن انسان پنهان در جسد

نعره‌ای آنی انالحق برکشد

درس دانشگاه نیشابوریان

هست درس رمز و راز آسمان

درس تمرین فنا بَهر بقا

جاودانی زیستن اَندر فنا

درس عشق و درس مهر و تزکیه

درس از هر دُرد گشتن تصفیه

درس بیداری جان در گور تن

تن رها کردن زتشریفِ کفن

دیدۀ دل باز کردن بر جهان

فاش دیدن آشکارا و نهان

چیست این نُه گنبد نیلوفری

تا نگیرند این بنا را سرسری

تا نه انگارند این چرخ کَبود

هست سقف کُرخ زالی پُر ز دود

تا عیان بینند بر بام فَلَک

رازها با خاکیان دارد مَلَک

تا نه پندارند انسان همچو جِرم

آمده ز امعاء بیرون همچو کِرم

تا نه پندارند خلق کائنات

ناگهانی یافته نقش حیات

از تصادف گشته میمون آدَمی

یا زده سر همچو بوته از زَمی

از تصادف آسمان برپا شده

کَهْکَشانها پُر ز اَخترها شده

از تصادف سَرو رعنا گشته است

غنچه خندان مرغ شیدا گشته است

از تصادف دیده بینا گشته است

یا زبان در کام گویا گشته است

از تصادف مهر نورانی شده

ماه گرم عرصه گردانی شده

از تصادف میوه‌های رنگ رنگ

سر زده از قصر خاک و خاره سنگ

از تصادف نافه عطرآگین شده

سیب و لیموترش و یا شیرین شده

از تصادف آدمی گویا شده

دیده بینا شامه‌اش بویا شده

در دلِ صد متر خاک از صد درخت

صد عروس اما بصد گلگونه رخت

صد شکوفه هر یک از دیگر جدا

طعم و رنگ هر یک از دیگر سوا

درس دانشگاه نیشابور چیست

آدمی اَفرشته است و دام نیست

آدمی لبریز از نور خداست

گر ز آز و شهوت و غفلت جداست

آدمی جان است تنها جسم نیست

آدمی معناست تنها اسم نیست

آدمی زیبا نهالِ عرشی است

گرچه در نشو  و نمایش فرشی است

آدمی محبوس زندانِ تن است

در قدیر قید و بند آهن است

قلعة تن را اگر ویران کند

دوری از آمیزش دیوان کند

از مَلک والاتر و برتر شود

تارکِ خلقت گران گوهر شود

آدمی در ماه اگر منزل کند

خشتِ زَرّین جایِ خشت و گِل کند

در نیابد تا کمال خویش را!

در حجاب تن جمالِ خویش را!

زینهمه پروار بندانش چه سود!

چیست حاصل از چنین اوج و صعود!

درس دانشگاه پیر شهر عشق!

قهرمان پروردن است از بهر عشق!

درس ایثار و صفا بر دیگران!

عشق جان دادن پی صلح جهان!

عشق غوص عمق دریای خِرد!

عشق بر نیکی و بیزاری زِ بَد!

مِهر ورزیدن به ابناء بَشر!

غم زدودن از عذار بی‌پدر!

درس دانشگاه اگر آهنگری است!

زَر دَر آوردن ز کان و زرگری است!

درس از معدن برون  کردن حدید!

یا که کشف گنج‌های ناپدید!

پر نهادن بر کَتیف پرّان شدن

یا به هیجا ضیغم غرّان شدن

یک طرف بر دَرد درمان یافتن

یک طرف بندِ بلانِش تافتن

یک طرف تدریس درس زندگی

یک طرف تدبیر طرح بندگی

مکتب این پیر آدم‌ سازی است

نی چو طفلان عشق تیله بازی است

درس انسانیّت و آدم شدن

با ملائک هم بَر و هم دَم شدن

درس بس دانشکده جرس است و« بَنگ»

تعبیه گردونۀ مرگ است و جنگ

درس نیشابوریان فرزانگی است

نی خلایق کشتن از دیوانگی است

آدمی کشتن اگر دانشوری است

جُور و عدوان گر نشان برتری است

گرگ آسا پِی زدن از گله‌هاست

بُرج و بارو ساختن از کلّه‌هاست

عالمی در خون شناور ساختن

تیرها بر سینه‌ها انداختن

پس «آتیلا» مظهر فرزانگی است

شیخ «شبلی» آیت دیوانگی است

تا رساندن مور را بر لانه‌اش

چند روزی گشت دور از خانه‌اش

چون دل آزاری خدا آزردن است

چاره تنها جُور موران بُردن است

اغتنام فرصت این زندگی

تا رهائی بنده‌ای از بندگی

بندگی جز بر خدای دادگر

بی‌فروغ حق کند جان بشر

رَمز و راز زندگی آزادگی است

همچو «بُودا» صلح‌جوئی سادگی است

زندگی درک الم‌ها کردنست

دفع آلام و ستم‌ها کردنست

واگشودن عقده‌ای از مشکلی است

شاد کردن هر کجا غمگین دلی است

فرق انسان چیست پس با ماکیان

گر بُود تنها تلاشِ آب و دان

آدمی دُرّی است در مرداب تن

یا چو مرغی در قفس فریاد زن

باید از این تیره زندان سرکشد

رخت تا عرش معلّا برکشد

خودشناسی برترین دانشوری است

زانکه این دانش ز هر سودا بری است

آدمی جز خود ز هر چه آگه است

پا بگردون لیک خود اندر چه است

غافل از خود، واقف از هر زِبر و تیز

ای شگفت از این تمیز و ناتمیز

کشف کرده رازها جز راز خویش

رمز هر پرواز جز پرواز خویش

کشف کرده هستۀ ذرّات را

جز درون هستی خود ذات را

خود هزاران همچو خود را ساخته

لیک اصلِ اصلِ خود نشناخته

بس سفرها کرده تا هندوستان

یک نظر نشناخته هندویِ جان

پُر نموده گوش‌ها از هر صِدا

ناشنیده از درونِ خود ندا

مکتب عطّار درک این صداست

رُفت و روب گرد و خاک این سراست

این سرای عِلوی پنهان شده

این سروش عرشی زندان شده

آنکه جز خود هرچه را داننده است

او نه خود داننده خود راننده است

درس دانشگاه نیشابوریان

چیست جستن در چَه تن طفل جان

جستجوی خویشتن تا کیستم

از کجایم وز چه جایم «چیستم»

من چه معجونم که گاهی عِلوی‌ام

گاه اندر قصر چاهم سفلی‌ام

گاه نورانی گهی ظُلمانیم

گاه روحانی گهی جِسمانیم

گاه همچون اژدها درنّده‌ام

گاه از قهر و صفا آکنده‌ام

گاه چون ببرِ دمان خون می خورم

گه غمِ آهوی محزون می خورم

گاه حلّاجم، اَناالحق میزنم

گه دَم از الحاد مطلق میزنم

حاصل این درس صلح عالم است

روشنائی روان آدم است

درس درک شأن انسانیّت است

ترکِ نفس امّا نه رهبانیّت است

درس بالا آمدن از چاهِ تن

بر فراز نُه فلک بیرق زدن

درس بیرون آمدن از مزبله

خودپژوهی در هزاران مشغله

از کدورت‌ها رهائی یافتن

رشتۀ مهر و محبت بافتن

هست در عالم بسی دانشکده

تکیه بر کرسی دانش‌ها زده

کرسی انواع و اقسامِ عُلوم

شیمیا و کیمیا، طبّ و نُجوم

دانش آسایش و به زیستن

پنبه‌ها و پیله‌ها چون ریستن

دانش پروار کردن میش را

طرز اصلاحِ سبیل و ریش را

دانشِ آرایشِ اَندام را

بر شمردن نوبتِ اَیّام را

بذرها در خاکِ نیکو کاشتن

از یکی تخمی دو صد برداشتن

خاک رُس را با مهارت بیختن

کاه و آب و گچ بدان آمیختن

روی هم چیدن هزاران خشت‌ها

حوزه بستن در تکِ چرخشت‌ها

بر فرا بردن ستون کاخ‌ها

یا سفالِ مسلخِ سلّاخ‌ها

درس باور کردن افسانه‌ها

غّره بر خود نامجو دیوانه‌ها

خاطراتِ روزگار مردگان

رخت در نکبت ز عالم بردگان

سینه‌ها از کینه‌ها انباشتن

در عواطف بذر کین‌ها کاشتن

کی، کدامین فوجِ سردارِ دلیر

کُشت در یک حمله صدها نرّه‌ شیر

کی، کدامین، تیپ سالار رشید

تسمه از گردان صد لشکر کشید

کی، کدامین ناوک انداز بزرگ

کشت با صد تیر صدها گلّه گرگ

کی، کدامین گُرد در آوردگاه

کرد از خون لاله‌گون رخسارِ ماه

کی کدامین فاتح زریّن کمر

کرد صدها کودکان را بی پدر

با چه تدبیری گذشت از رودها

نیلگون کرد آسمان از دودها

کی، کدامین نرّه غول زن پرست

ناگهان در بَزم شد آنگونه مَست

نیمه شب فرمان جنگ و حمله داد

داغ‌ها بر قلب مادرها نهاد

تا گرسنه گرگ‌ها و کرکسان

لاشه‌ها سازند یک یک نوشِ جان

کی، کدامین ماهروی عشوه‌کار

کرد گلگون زلف و کف در کارزار

تا که گویند این انیس قیصر است

بین چه فرمانده ازو فرمانبر است

با چه تاکتیکی قشون آماده شد

یا که فرمان شبیخون داده شد

چند مدّت قلعه بُد در تنگنا

راه مسدود از زمین و از هوا

چند صد تن قلعه کی مصلوب شد

چند سر سردارشان مغلوب شد

چند صدتن گاوِ نر مردار گشت

چند بَرّه طعمۀ کفتار گشت

چند گستاخ جوان اعدام گشت

چند دُخت مَه جبین ناکام گشت

چند مطرب بود در رامشگری

چند دست زهره بُد یا مشتری

چند ساقی چند صد پیمانه داد

بوسه‌های آتشین جانانه داد

چند کودک ناگهانی جان سپرد

چند صد مادر ز بی آبی بمُرد

یا که فرمان سواران امیر

چند صد دوشیزه و زن شد اسیر

با چه تمهیدی امیری نابغه

داده فرمان یورش بی‌سابقه

خصم او از پا درآمد ناگهان

شد نبوغش شهرۀ خلق جهان

با چه نیروئی عقاب تیزچنگ

بال و پَر کرد از خون سرخ رنگ

خون کبک و قبره یا آهو بَره

در فراز تپه یا تنگ دره

با چه خیزی از کمین گاهش پلنگ

ریخت خون نوغزالی بی‌درنگ

با چه تردستی فلان جَلّاد مَست

با یکی ضربت دو سر را کرد پَست

در کدامین بزم زرّین جام‌ها

پُر شد از خونِ دلِ ناکام‌ها

در کدامین جبهه چون نیرنگ کرد

عرصه بر اُردوی دشمن تنگ کرد

زین علوم و زین فنون و زین دروس

فنّ پیکار خروسی با خروس

یا عقاب خشمگینی با عقاب

یا رقیبی با رقیبی پُر عِتاب

یا فلان فاتح کجا را فتح کرد

قصرها را با زمین هم سطح کرد

یا کدامین جوجه تیغی تیغ زد

تیغ پَرّان بر جناح میخ زد

یا کدامین سال یوزی با گراز

کرد هیجا با چگونه برگ و ساز

درس‌هائی کز شرور و منّ و ماست

نقص خلق و خوی پاکِ اولیاست

حاصلش ویرانگی عالم است

نَصب و قتل مَحو ِجان آدم است

درس ایّام صباوت در جبال

چیست در بین دو تن فن جدال

درس دورانی که قصر غارها

بود انسان هم‌نشین با مارها

درس دورانی که در نیزارها

بود انسان هَمدَم کَفتارها

درس آن تاریک و مظلم روزها

بُد بشر محصور ببر و یوزها

درس‌های مکتب عطّار چیست

کآدمی چون نقش بر دیوار نیست

آدمی چون جانور درنّده نیست

چون سلاح جانیان برّنده نیست

باید از این دام خود سازد رها

پَر زند تا عرش قدس کِبریا

گر که بشناسد عیارِ خویشتن

اختیار جان دهد کی دستِ تن

جان منّزه، دل منوّر، دیده پاک

گر چنین شد کیمیا گردیده خاک

 

فروغ معرفت


بی فروغ مَعرِفت تن مرده است

جان ازین ویرانه زندان برده است

سگ شرف دارد بدان جنس دوپا

گر بدی بیند به ذیروحی روا

مکتب عطار بی‌آزاری است

هرکجا افتاده‌ای را یاری است.

آخرین بروز رسانی در پنجشنبه, 26 بهمن 1391 ساعت 19:46