• رنج باغبــان
  • جدل در ملکوت
  • دهقــــان نـــامه
  • گــــدا نــــامه
  • حماسه ظلمت شکن
  • حمــاسه خاوران
  • حماسـه هیزم شکن
  • لالــه های قافلانکوه
  • امیـــر کبیـــر
  • خـــادم نـــادم
  • چنین گفت بودا
  • آلبرت شوایتزر
  • کلیات بسیج خلخالی

در باب حماسه هیزم شکن

بسیج خلخالی خالق اثر معروف حماسه هیزم شکن است

در سال 1345 این کتاب به عنوان نامزد جایزه ادبی نوبل معرفی می گردد به دلیل اینکه کتاب به زبان فارسی نوشته شده بود در کمیته نوبل مورد بررسی قرار نگرفت ولی دانشگاه تهران که یک مرجع مهم علمی بود این اثر را مستحق دریافت این جایزه دانسته است.

 

استاد عبدالله باقری (فرزانه ‏پور) متولد 1292 در تهران است و یکی از اساتید بنام هنر تذهیب ایران زمین است که تذهیب اثر معروف حماسه هیزم شکن از شاهکارهای او محسوب میشود .

 

استاد محمد تجویدى متولد سال ۱۳۰۳ در تهران، فرزند محمدهادى تجویدى، استاد نقاشى هنرهاى زیبا و از شاگردان کمال ‏الملک نقاش بزرگ قاجار بود.

محمد تجویدى حدود صد و بیست جلد کتاب از دیوان‏ هاى شعراى ایران همچون سعدى، حافظ، بابا طاهر عریان، فردوسى و دیگران را به تصویر کشیده است.

تجویدى تصاویر کتاب حماسه ‏ى هیزم ‏شکن اثر بسیج خلخالى را بهترین اثر خود مى ‏انگارد.

حاضرین در سایت

ما 103 مهمان آنلاین داریم
خانه دهقان نامه داستان زمین
داستان زمین مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
سه شنبه, 13 تیر 1391 ساعت 19:58

داستان زمین


زمین این کهن مادر گوژ پشت

همین پیر جادوی افعی به مشت

همین زال عیّار قامت کمان

که آکنده بر سینه راز نهان

همین مادر صامت صد زبان

که چون گنگ نگشوده یک دم دهان

ورم کرده از رازها سینه‌اش

لبالب ز اسرار دیرینه‌اش

همین زال رنجور پر مهر و کین

گهی می‌دهد زهر و گه انگبین

گهی خشمگین همچو جان رقیب

چو دوزخ ز کامش خروشان لهیب

همین مام فرتوت پر داستان

ز دژخیم خویان، وز راستان

* * *

در آن بامداد طلوع ازل

نبود این چنین در نهادش خلل

چو کودک یکی باطن و ظاهرش

ز گل پاکتر دامن طاهرش

پر از خیر و نیکی نهان و عیان

مصفّا همه چون دل صوفیان

همه جانفزا چون بهشت برین

پر از سنبل و لاله و نسترن//

نه طبع و نهادش دگرگون شده

نه خون خورده و تشنه بر خون شده

نه رشک و نه حقد و نه کبر و نه ناز

نه خشم و نه کین و نه خبث و نه آز

نیالوده دامان به لوث گناه

نه بر کین او کس نه او کینه‌خواه

چنان باطن عاشقان بی‌ریا

چنان فطرت عادلان بی‌جفا

از آن دم که «حوّای» افسون نیوش

به افسون «ابلیس» بسپرد گوش

نیوشید افسون زریمن// سرشت

فرا راند «شو» را ز باغ بهشت

از آن دم که هابیل دژخیم خوی

شد از پور بابای خود کینه جوی

عداوت به شریانش آذر کشید

دمار از نهاد برادر کشید

به مغزش شرار شرارت دمید

زکینه درون سینه‌اش دل طپید

چنان غول دیوانۀ خشمگین

برآورد از کینه شمشیر کین

بخون برادر بیالود دست

برادر مخوان بل که دژخیم مست

بخون گشت آلوده جان زمین

وز آن شد شرارت بخاکش عجین

زمین همچو دیو حرون هار شد

پُر از اژدر و عقرب و مار شد

نمودند زاد و ولد افعیان

زمین گشت مسموم از زهر آن

ز اعقاب «هابیل» فرزندگان

بریدند ز اولاد آدم امان

به نیرنگ و افسون و افساد و زور

بساط تعدّی نمودند جور

گشودند دستان به غارتگری

همان مفسدان ز وجدان بری

همان زادگان تجاوز شعار

پذیرفته خو از پدر گیرودار

زمین را که احسان عام خداست

ز انعام حق فیض بی‌منتهاست

عطای الهی بهر آدمی است

از آن همه مردم عالمی است

که تا اندر آن زندگانی کنند

بر انسان خود مهربانی کنند

شکافند و کاوند و پالِش کنند

فضولات از آن رفته، آیش کنند

بکارند بذر و بپاشند آب

بتابد بدان پرتو آفتاب

بسعی کشاورز روشن روان

و نیروی کارش بهار و خزان

یکی بذر گردد بسی خوشه‌ها

نژاد بشر زان برد توشه‌ها

که تا کام‌ها شاد و شیرین شود

جهان عاری از فتنه و کین شود

گروهی چنان گرگ اندر رمه

شرارت شعار و هدف مظلمه

فتادند بر جان اهل جهان

بریدند از خلق عالم امان

یکی صاحب صد هزاران نفر

به افسون و نیرنگ و با زور و زر

یکی صاحب صد هزاران اسیر

ذلیل و مریض و زبون و فقیر

هرآنکس که بُد قُلدرو قُلتشن

فزون خواه و دستانگر و لاف‌زن

هزاران جریب از زمین خدا

فرو برد بر حلق چون اژدها

بصدها کشاورز ارباب شد

ز اسلاف میراث اعقاب شد

 

داستان زمین


ز خود بازپرسیده‌ام بارها

چرا رسته در دشت‌ها خارها

بعمری ندانستم این راز را

چنین راز اندیشه بگداز را

پس از سال‌ها پرسش و جستجو

مرا گفت این راز را موبمو

یکی پیر دانای یزدان شناس

به پیران دانا هزاران سپاس

که دلهایشان همچو آیینه‌هاست

بری از غش و حیله و کینه‌هاست

زمین این بهین مادر مهربان

به صبح ازل بود مثل جنان

سراسر پر از خُرّمی و صفا

هوایش بسان نسیم صبا

بری از نزاع و بدور از جدال

نه کشتار خونین نه قیل و نه قال

نه چون موش‌ها دانه ‌اندوختن

نه در دودمان شعله افروختن

خداوند روزی ده مهربان

بشر تا خدا خو شود در جهان

زمین را چو باغ ارم آفرید

نه چون دوزخ رنج و غم آفرید

از آندم که شد خاک با خون عجین

شرارت پذیرفت جان زمین

قساوت سرایت بدلها نمود

ز دل‌ها سرایت به گِل‌ها نمود

ز گور جفا پیشه جبّارها

پراکنده شد جان‌گزا خارها

ز هر خار روئید چندین هزار

گزنده چو عقرب خزنده چو مار

بلی خارها موی جبّارهاست

که از گورها رسته چون خارهاست

سموم روان جفا پیشه‌هاست

سنان عناد بداندیشه‌هاست

که از قلب غدّارها سرزده

یکی بوته صد نیش و نشتر زده

گُل و خار هر دو نهال دلند

برافراخته سر ز آب و گل‌اند

گُل از گور مهرآوران رسته است

چنین رنگ و بو از صفا جسته است

صفای دل پاک آزادگان

سر از بهر صلح جهان دادگان

پری خصلتانی که در روی خاک

نکردند از سهو موری هلاک

نخوردند الّا غم بی نوا

نکردند تمکین به هر ناروا

صفا پیشگانی که در روزگار

نکردند تمکین به هر نابکار

در این رهگذار سراسر لجن

اسارت نبردند از دیو تن

کشیدند در بند غول هوس

ندادند بر آن مجال نفس

بری از شرارت بود کردگار

بود زاهرمن در جهان خار و مار

اگر پای ذیروح خاری خلد

دل عرش اعظم ز غم میطپد

که او مهربانتر ز غمخوارهاست

کجا پرورانندۀ خارهاست

خدا مهربانتر ز هر مادر است

ستم راندن از او که را باور است

خداوند عاری از پیرایه‌هاست

که کم مهری از خصلت دایه‌هاست

خدا چون پسندد که جان بشر

بنالد ز عدوان و خوف و خطر

شود مضطرب از ستم پیشه‌ای

ز اجحاف غول کج اندیشه‌ای

خدا چون کمک بر ستمگر کند

ستمدیده را خاک بر سر کند

خدای عطوف و رئوف و رحیم

که ذاتش قدیم است و لطفش عمیم

درین سفرۀ از کران تا کران

جفا چون کند بهر یک لقمه نان

شود بنده در یوزه‌ای کو به کو

پی ‌لقمه نانی دهد آبرو

آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 28 آذر 1391 ساعت 00:06