• رنج باغبــان
  • جدل در ملکوت
  • دهقــــان نـــامه
  • گــــدا نــــامه
  • حماسه ظلمت شکن
  • حمــاسه خاوران
  • حماسـه هیزم شکن
  • لالــه های قافلانکوه
  • امیـــر کبیـــر
  • خـــادم نـــادم
  • چنین گفت بودا
  • آلبرت شوایتزر
  • کلیات بسیج خلخالی

در باب حماسه هیزم شکن

بسیج خلخالی خالق اثر معروف حماسه هیزم شکن است

در سال 1345 این کتاب به عنوان نامزد جایزه ادبی نوبل معرفی می گردد به دلیل اینکه کتاب به زبان فارسی نوشته شده بود در کمیته نوبل مورد بررسی قرار نگرفت ولی دانشگاه تهران که یک مرجع مهم علمی بود این اثر را مستحق دریافت این جایزه دانسته است.

 

استاد عبدالله باقری (فرزانه ‏پور) متولد 1292 در تهران است و یکی از اساتید بنام هنر تذهیب ایران زمین است که تذهیب اثر معروف حماسه هیزم شکن از شاهکارهای او محسوب میشود .

 

استاد محمد تجویدى متولد سال ۱۳۰۳ در تهران، فرزند محمدهادى تجویدى، استاد نقاشى هنرهاى زیبا و از شاگردان کمال ‏الملک نقاش بزرگ قاجار بود.

محمد تجویدى حدود صد و بیست جلد کتاب از دیوان‏ هاى شعراى ایران همچون سعدى، حافظ، بابا طاهر عریان، فردوسى و دیگران را به تصویر کشیده است.

تجویدى تصاویر کتاب حماسه ‏ى هیزم ‏شکن اثر بسیج خلخالى را بهترین اثر خود مى ‏انگارد.

حاضرین در سایت

ما 74 مهمان آنلاین داریم
خانه دهقان نامه دیباچه- عرض حال
دیباچه- عرض حال مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
شنبه, 10 تیر 1391 ساعت 01:14

دیباچه

 

عرض حال


ای پی خجسته پیک عدالت:

که نامت در نامۀ رسولان، تصویرت برنگاه شهیدان، ندایت در سکوت عارفان، و ردّ پایت بربام زندان هاست!  بر کلبۀ خرابۀ ما هم سری بزن!

ای مظهر مجسّم رویای نسل ها!:

که هزاران بار بخواب مادران آمده!

و از خیال پدران گذشته ای!

گاهی سوار مرکب سبزی سپید پوش!

گاهی عصای خضر به کف در قبای سبز!

از خیال مأیوسان مشعل امید بدست!

از نیاز محبوسان کلید نجات به گردن!

از رویای یتیمان خورشید تبسّم بر لب!

و از حجلۀ عروسان عَلَم خونین بدوش!

از تپّه ها چون باد صرصر،

از درّه ها مثل سیل خروشان،

و از کویرها بسان زلال زمزم:

اما دمی درنگ به جائی نکرده ای !

قرن هاست داستان غم ما را:

سینه ها به لب ها،

لب ها به نی ها،

نی ها به شبانان،

و آن ها به شاعران زمان،

و شاعران:

به شب زنده داران بزم زندان ها گفته اند!

زندانیان به زنجیرها،

زنجیر ها:

از سقف بی روزن زندان،به آسمان ها!

زهره به کیوان،

کیوان به مریخ،

و مریخ هم به ماه!

امّا هرگز:

نه در طنین آوای بوم شامگاهی !

نه در شیون مرغ بی آشیانی !

نه در چشمک هرزه گرد اختری!

ونه در افول شهاب سرگردانی!

به بندیان:

ظلمت کدۀ قرون!

نه ندای امیدی،

نه نوید نجاتی،

نه نگاه نوازشگری،

و نه پیام آشنائی!

ای صد کلید رمز طلسمات قلعه ها!:

که رمّالان سراغت را هریک در گوشه ای،

از دیار عجایب گرفته اند،!،

در قلعۀ قبیلۀ کولی ها!،

زیرِ پیِ مزار «دلیله» !،

در مرز و بوم «لوت» پیمبر!،

در کشتزار شبدر شش پر!،

در چنتۀ قلندر صیدا!،

در خاتم خلیفۀ «بابل»!،

در چار میخ محبس «هاروت»!،

در کتف بند ترمۀ «سامسون»!،

لایِ لحافِ پیر سمرقند!،

زیر زبان رند «بخارا»!،

در آستین «جعفر طیّار»!،

در زاغۀ جذامی «حَشبون»!،

زیر حصیر «کلبۀ احزان»!،

در خرقۀ «شریف خجندی»!،

در قلّه های کوه «دماوند» !،

در غارهای «زیدر و الوند»!،

در چاه های «جاف» و نهاوند!،

در سرمه دان دختر دریا!،

کشکول خضر بادیه پیما!،

در زمهریر دخمۀ « شدّاد »!،

جای کلید « بیوۀ کنعان »!،

در جامه دان :« ضعفر جنّی »!،

جوف جوال کهنۀ « بن هور »!،

همیان سرخ « کاوۀ حدّاد »!،

در سایۀ بنای « ابوالهول »!،

در لوح جفر « آصف برخی »!،

در آبشار گیسوی « بلقیس »!،

در زیر پرّ مرغ سلیمان!،

بالای برج قلعۀ دیوان!،

با چند زبده غول رصدبان!

در ماوراء عالم لاهوت!

در ماسوای عرصۀ ناسوت!

در هر عجیب جای:

که اندر صحیفه هاست!

در هر غریب نقش:

که اندر کتیبه هاست!

هر لوح نادری که :

میان عتیقه هاست!

در گم شده کتاب رسولان:

در کوه قاف و لانۀ سیمرغ!

علاّمه ها:

علّامه ها به موی شکافنده خامه ها!

به نوشته در بیاض و کهن متن نامه ها!

از قول قصّه گوی زمان های باستان!

کز آن طلسم یاد نموده به داستان!

از استعاره ها و لُغَزها، لطیفه ها!

و ز شرحه شرحه خاطره های ضعیفه ها!

در لابلای موش جویده صحیفه ها!

در گوشه وکنار دَواوین شاعران!

در هر کتاب کهنه که نامش مقدّس است!

در پشت جلد خطّی « تورات »!

در سطر یازدهم « یوشع »!

در برگ بیست و سوم « انجیل »!

در باب سیزدهم« مُرقُس »ا!

در غرفه های موزۀ « یأجوج »،

در دخمه های تنگۀ « مأجوج »،

در بیضۀ عقاب طلائی!

این ها نشانه هاست از آن ها!:

از آن کلیدهای طلائی!

وز آن امیدهای کذائی

که اندر هزار رمز و کنایه!

جادوگران نموده اشاره!:

تا هر زمان که مهر بتابد ز باختر!

تا هر زمان که سنگ ببارد از آسمان!

تا هر زمان که بطن زمین منفجر شود!

تا هر زمان که نسل بشر منقرض شود!

آن گه شود پدید یکی ز آن کلید ها!

این هاست بر رهائی دهقان نویدها!

که :

اجداد ما برای یکی ز آن کلیدها!

با چه خلوص نیّت و با چه امید ها!

در سنگلاخ بادیه ها پی بریده اند!

در انتظار خضر رهی جان سپرده اند!

بر هر قبا بلند!

بر هر عصا به دست!

بر هر ردا به دوش !

بر هر درخت پیر!

بر هر نگه به زیر!

بر هر مسافری که :

لبش خنده ناک بود!

هر خرقه بر تنی:

که جبینش به خاک بود!

هر ذکر بر لبی که:

گریبانش چاک بود!

انگارشان:

که کاشف هر رمز و راز بود!

بر بی شمار مشکل شان چاره ساز بود!

بر هر غریبه ای که بدستش بیاض بود!

بر وصف رنج و غصّه زبانش دراز بود!

از ماوراء نهر و یا از حجاز بود!

آهنگ دل نشین و نفوذ کلام داشت!

از جان امید بسته و کرنش نموده اند!

بر خاک پایش از دل و جان جبهه سوده اند!

با دست هایِ کِی شده دامن گرفته اند!

نذر و نیاز بسته دخیل اوفتاده اند!

سهمی از آنچه بوده و نابوده داده اند!

شاید یکی ز رهگذران دیارها!

در گردش هزار چَمِ روزگارها!

ز آن گم شده کلید به دهقان دهد نوید!

بس دیدۀ سیاه که از غصّه شد سفید!

یک بار ای کلید نجات اسیر ها:

از قلعۀ طلسم ستمگر،امیر ها:

بعد از هزار ها مه و سالی که طی شده

بعد از هزار فصل بهاری که دی شده

بعد از هزار بار دروغین نوید ها

از آن قبا بلند،محاسن سفید ها

یک بار بعدِ گردش بس روزگار ها!

پاس دعای دیده به ره انتظار ها!

قفل کبوده بستۀ اعصار باز کن

در های دین و داد به دهقان فراز کن

ای آفتاب مانده پَسِ تیره ابرها!

جان ها به لب رسیده ز حرمان و صبرها!

ای رخ نهفته در دل امید و انتظار!

باز آ به بام دخمۀ این پیر بی قرار!

بنشین دمی کنار من ،

ای من فدای تو!

تا توتیای دیده کنم،

خاک پای تو!

تا صد هزار قصّه دهم،

سر برای تو!

تا نسل های نسل پس از روزگارها!

آگه شوند تا که چه سان بوده کارها!

آگه شوند تا چه بدهقان گذشته است!

از مالک و مباشر و از خان گذشته است!

اکنون که ای مراد دل نامراد ها!

بعد از هزار سال که رفتی ز یاد ها!

بعد از چه سالها که نکرده کس از تو یاد!

آنی ز یاد نام تو یکدل نگشته شاد!

ز آن سال ها که « نوح » ز دریا گذشته است!

« بودا » ز قید عشوۀ دنیا گذشته است!

« یوسف » کمند عشق « زلیخا » گسسته است!

« مجنون » به ماتم دل « لیلا » نشسته است!

« وامق » جناق جذبۀ « عذرا » شکسته است!

تا این زمان که بر تو دخیل اوفتاده ایم!

بند از کلاف عقدۀ دلها گشاده ایم!

ما قرن ها شمای تو در خواب دیده ایم !

از راویان حکایت حالت شنیده ایم!

کی آگه است ز آنچه که بر ما گذشته است!

دهقان چه ها ندیده زمان تا گذشته است!

آزادی،ای عطیۀ پروردگان من

امید و آرزوی نژاد و تبار من!

ای معنی مجسٌم سی پارۀ خدا!

وی آخرین علاج بشرهای بی نوا!

ای قصّه و فسانۀ سیمرغ و کیمیا!

وی بر تمام درد بشر آخرین دوا!

پس کی به کلبۀ من نالان قدم نهی!

مرهم به زخمهای دل پر ز غم نهی!

کی پس گره ز مشکل ما باز می کنی!

با ما  ز عدل و داد سخن ساز می کنی!

جز ماه آسمان که زبانش به کام نیست

جز مرغ شب که حز دم حق در کلام نیست

کی آگه است از دل پر اضطراب ما:!

از خوف و بیم تا که چه سان برده خواب ما:؟

هر شب زبیم آنکه مباشر دهد پیام

ارباب خواسته است کنیزی و یا غلام

خوش مشرب و مؤدّب و فتّان و قد بلند

چشمش چو چشم هو بره گیسوش چون کمند

محجوب و رازدار و نظرباز و سربزیر

در حسن و در جمال بُتی شوخ و بی نظیر

با آن نم و نشانه که در « گوهر» من است!

در آن پدر ندیده بخود دختر منست!

ای آخرین پیام دل سربدارها:

وی حاصل اجابت شب زنده دارها:

جز ماه و چوک و دیدۀ شب زنده دار من!

جز اشکهای دخترک  بی قرار من!

آگه که بوده از شب تاریک دهکده!

کز جور خان چه رفته به دهقان غمزده!

ز آن سان پیامها و چنان اضطرابها!

ز آن اخم و تَخم ها و عتاب و خطابها!

ز آن چشم  غّره های جگر سوز کدخدا!

یا از زن مباشر بی شرم و بی حیا!

ای مهربان که:

حوصله ات بی کرانه باد!

مهرت نصیب:

جور کشان زمانه باد!

خصمت به تیر:

غیب، الهی نشانه باد!

ای کاش رنجهای قرون را زبان بُدی

یا آسمان به رنج و الم ترجمان بُدی

از آنهمه فجایع و بیداد قرنها،

گریان به حال ما همه خلق جهان بُدی

ای آشنای درد دل بی پناه ها!

خواهد رسید نوبت ما بی گناه ها!

ما سرگذشتمان به درازای آه هاست!

بیرون ز حدّ و حوصلۀ سال و ماه هاست!

هر چه طناب ها که درون تیره چاه هاست!

هر موج انتظار که در طول راه هاست!

ما دیده بر رَهِ ابدیّت سپرده ها:

یک عمر بار محنت و ادبار بُرده ها:

نذری نمانده تا که به پیری نداده ایم!

بندی نبوده تا به رواقی نبسته ایم!

جایی نمانده تا به امیدی نرفته ایم!

گاهی به بارگاه طلا کوب بقعه ها!

در جمع زاﺌران:

با سوز دل نوشته شکایت به رقعه ها!

با شعر شاعران:

در هر کجا ز دودۀ پاکان نبیره ای است !

یا پیر صاحب نَفَس اندر قبیله ای است !

یا در پس دو زانو کز کرده زاهدی است !

یا هر کجا که چلّه نشین پیر عابدی است !

بس التماس کرده دخیل اوفتاده ایم !

سهمی از آنچه بوده و نابوده داده ایم !

در هر قدم هزار توّلا نموده ایم !

الحاح و عجز و رحم و تمنا نموده ایم !

بس میش وقوچ بَره که پروار کرده ایم !

ذبحش نموده بر همه ایثار کرده ایم !

بس سالها که اول هر ماهِ ماه را :

بر روی آنچه پیر به ما گفته دیده ایم :

بر طاس چل کلید

بر زرّ مغربی

بر خنجر دو دَم :

که غلافش مرصّع است

بر خاتم عقیق

بر روی نوعروس

تاج سر خروس

سفید و بدون خال

بر شانۀ آبنوس

بر استخوان فیل

بر آب رود نیل

بر کهنه نعلِ اسبِ کَهَر

گاهی بر آینه

گه بر هلال ماه

گه بر زلال چاه

ارباب سود جوی ازین سان گزافه ها

انبار کرده است کلّۀ ما زین خرافه ها

از هر حدیث جعل و روایات بی اساس

از قول هر معبّر و رمّال و کف شناس

از جنّ و از پری

از ماه و مشتری

از آن منجّمی که خود از عقل بُد بری

مفتون او شده همه از ساده باوری

معلوم کس نبود که پیر دعا نویس

یا میرزای نوکر ارباب ، کاسه لیس

یا آن کلید و طاس به کف مرد فال بین

زیر بغل فشرده بیاض و کتاب دین

پروردۀ کدام سیاست مدار بود ؟ !

ترویج تُرّهات وفسونش شعار بود

آیا سفیر مخفی مستعمرات بود ؟ !

کاندیشه هاش دشمن هوش و حیات بود ؟

بازیگران آنور دریا که سال ها !

غارت نموده مردم عریان شرق را !

با این خرافه ها

با این گزافه ها

اینگونه تُرّهات

زین سان مزخرفات

جعل خُزَعبلات

با دست سارقان بظاهر امین و پاک !

جادوکران وسوسه انگیز سینه چاک !

سر چشمه های فکر و خرد پر نموده ها

دریای عقل ها تهی از دُر نموده ها

با این خرافه ها

با این گزافه ها

زین گونه مهملات

ز انواع ترٌهات

ای پرتو کرامت حق در بسیط خاک!

ظلمت سرای جان و جهان از تو تابناک:

ای خون بهای کام ندیده شهید ها!

وی هدهد بهار امید و نوید ها!

بنشین خدای را:

بنشین دمی کنار من ای غمگسار من

محرم ترین طبیب من ای راز دار من

ما را چه راز هاست که در پردۀ زمان:

جز مرغ حق نبوده ورا هیچ ترجمان:

راز نهفته در ته انبار درّه ها

دامان تپّه ها،پائین صخره ها

در داربست ها

در دور دست ها

در چشمه سارها

کنج حصارها

از گرگ های هار

از یوز های مست

از روبهان پست

از کبک های زیر گَوَن ها وِلو شده

از ترس قوش های دَله در فرازها

وز بیم توله های یَله در فرود ها

راز نهفته در دل آن تیره بخت ها

فریاد رس نداشته جز تک درخت ها

آن حول و حوش ها که هراسان عروس ها

آنی مصون نبوده ز شرّ خروس ها

ما را سرای سینه لبالب ز راز هاست

از ماجرای زندگی کبک و باز هاست

اسرار گونه گون به درازای روزگار

نازک تر از خیال و گران تر از انتظار

رازی که هیچ فاش نگشته به محرمی

یا نزد همدمی

الّا به آسمان

که چنین گُنگ و الکن است

الّا به آن سلندر رسوای دوره گرد

که آئینۀ شب است

که هم آغوش عقرب است

جز بر دعا نویس

که مفت است حرفهاش

الّا به کف شناس

که هست از همان قماش

الّا به کولیان

که خود از رازها پُراند

باز آی،ای قرار دل بی قرار ها

بعد از گذشت بی حد و مرز روزگار ها

بعد از هزار غاﺋله ها،گیر و دار ها

کز داغ لاله تفته لب کارزارها

پاس مدام نذر و نیازی که کرده ایم

شکرانۀ نماز و دعایی که خوانده ایم

یُمن دخیل ها که به قندیل بسته ایم

بازآ، ببخش خاتمه بر انتظار ها

بازآ، بکوب بر سر این لاشخوار ها

این گرزه مار ها، وین ساقه خوار ها

اینان که دشمنان بنی نوع آدم اند

چون ساقه خوار موجب آشوب عالم اند

در هم بریزد جدول طاس و طلسم شان

از هم بپاش پایۀ محکم حصار شان

سر نیست ساز سایۀ ملّت سوار ها

آن هفت رنگ حُقه سیاست مدار ها

از آب چشم و خون جگر باده خوار ها

ای راز دار محرم بر باد رفته ها

از لوح دل زدوده و از یاد رفته ها

ما را هزار سینه سخن با تو گفتنی است

رازی که از ایادی غولان نهفتنی است

راز درون سینۀ دهقان بی زبان

پنهان به پشت پردۀ پوسیدۀ زمان

ترسم اگر که با تو از آن گفتگو کنم

تشریح رنجهای قرون مو به مو کنم

اندوهگین و خسته و آزرده دل شوی

از خبث ذات مالک و خان منفعل شوی

رازی که پرده پرده گشوده است پیر ما

بر شاعر حماسه سرای دلیر ما

تا نسل های نسل از آن باخبر شوند

مانَد به یاد از گذر روزگار ها

چون لاله های سرخ درون لاله زار ها

دانند نسل ها که چه سان بوده کار ها

ای در طلوع مهر تو خورشید خاوران

ما آخرین نتاج همه ساده باوران:

در هر خرابه قریه که از مام زاده ایم

هر آغلی که دیده به هستی گشاده ایم

در هر خرابه کَند

در هر سیاه چال

در هر زباله دان

در هر تپاله زار

هر جا که دخمه هاش ندیده است رنگ نور

دیوارهاش چینه و خیسیده و نمور

مثل قیافه های پر از جوش آبله

یا زرد زخم و سالک و تب خال و آکله

پی هاش سست

چون پی ایمان کافران

یا مثل قول ها و قسم های ساحران

دم کرده چون تنور

چون تنگنای گور

آماجگاه کک

آوردگاه ساس

هر گوشه اش پر از:

حشرات و گزندگان

انواع جیر جیرک

و اقسام زنجره

هر یک فکنده نوحه و ندبه به حنجره

سوسک و هزارپا

موش و رطیل و مار

مور و کَک و کَنه

مارمولک و جُعل

 

سقفش:

سقفش شکم بر آمده چون پیر حامله

چون قامت خمیدۀ اهل مجامله

جاجای عنکبوت تنیده طناب دار

از هر یکی بر آمده چندین سیاه مار

آویخته  نمانده کمی تا به حلق مان

چسبیده لایه لایۀ اندوه روی هم

هی های ای خدا چه کنم های مادران

پستان فشرده و نتراویده شیر از آن

بر  چشم شیر خوار حزین دیده دوخته

در حسرت تبسّم از و سینه سوخته

یک طفل بی رمق

که شکم پر شده ز باد

با آن طحال گُنده

ورم کرده چون دُهل

با آن دو ساق پای

بسان دو خشک نای

بی خون وزرد رنگ

هی ونگ ونگ ونگ،

بیت الحزن کجاست؟!

که مشهور عالم است

هر شاعری نموده از آن یاد بی شمار

هر عاشق شکسته دل اندر فراق یار

بیت الحزن کجاست؟!

گویا که پایه و در و دیوارش از غم است!

سقفش ز آه و غصه و اندوه و ماتم است

آنجا که  هست روز چو شب ها

آنجا که نیست چارۀ تب ها

آنجا که نیست رحم به دل ها

خار است باج گیر ز گُل ها

آنجا که نیست عقل به سرها

انسان اسیر بدرۀ زرها

آنجا که اضطراب به دل ها مسلّط است

آنجا که تیرگی به روان ها مسخّر است

آنجا که زاغ باج ستاند ز عندلیب

بلبل ز دیدن رخ نو غنچه بی نصیب

آنجا که هر چه رسته ملخ ها چریده اند

آنجا که هر چه بوده سلف ها خریده اند

بیت الحزن کجاست ؟ !

نه به جز آن سیاه چال؟

آن آغلی که دیده به دنیا گشاده ام؟

آن کوره ده که گام به هستی نهاده ام ؟

آن دوزخی که جای گنه کار بنده هاست

وان مجرمان سر به گریبان فکنده هاست

ای ناسخ قضاوت ناحق داوران

ما آخرین جریمه دِهِ ساده باوران

یک عمر در خیال و عبث سر نموده ها

بر هر به لب تبسّم باور نموده ها

ما را بنام عاطفه غارت نموده اند

با تاب و توش مان چه عمارت نموده اند

ثروت فزوده اند و تجارت نموده اند

اما ز یُمن تربیت دین مصطفی«ص»

وز همت ولیٌ خدا ذات مرتضی«ع»

ایمانمان چو کوه دماوند استوار

وجدانمان چو صخرۀ الوند پایدار

این اجر صبر هاست که آزادمان کنی!

فارغ ز قید محنت و بیدادمان کنی

ای ناقض قضاوت دیوان غول ها

بر کَن ز بن فسانۀ ننگ تیول ها

دانی که ما ارادۀ مان

دست مان نبود

مثل عروسکی که بکامش زبان نبود

جز بسته بر هوا هوس این و آن نبود

دانی که غیر غصّه بما مهربان نبود

خربنده بود نام من اندر کتاب ها !

پوشیده بود فکر من اندر حجاب ها

خو کرده بود پیکر من بر عذاب ها

سر لوحۀ مقّدر ما ظلم و زور بود

چشمان حق و رافت و انصاف کور بود

هر بد که می رسید ز ارباب و کدخدا

می گفت کدخدای که خیرالامور بود

دهقان درون دهکده زنده بگور بود !

سنگ صبور بود

خو گر به زور بود !

چشمانش کور بود

اما به هر ستم

اما به هر عذاب

اما بهر بلا

بر هر چه ناروا

رام و شکور بود

چون برده صد هزار نفر

در هزار دِه

یعنی که در هزار خرابه شکنجه گاه

چندین هزار بندۀ بی جرم و بی گناه

مفلوک و بی نوا

رنجور و بی دوا

در قعر دخمه ها

کُنج طویله ها

مانند چارپا

بر طبق یک قباله و فرمان زر نشان !

خاقان عطا نموده به یک بی سواد خان!

مستوفیان :

مستوفیان که نوکر ارباب ها بدند

لالائی و شمادی آن خواب ها بدند

آن جُبّه پوش ها

آن مار دوش ها

انسان فروش ها

حلقه بگوش ها

ز آن پس که فارغ از می و وافور می شدند

و ز چرس و بنگ نشئه و کیفور می شدند.

هریک کشیده تیغ قلم از درون نیام

در خدمت رجال ذوی العّز و احترام

آماده مثل خان مغول بهر قتل عام

بعد از اداء حمد به یکتای بی زوال

نعت رسول «ص» مرسل خلّاق ذواالجلال

با بهترین عبارت و شیوا ترین کلام

از حُرّ و از غلام

از حرمت حلال

وز کربت حرام

با جفت و جور کردن تازی و پارسی

از متن این کتاب

از جوف آن نصاب

از جُنگ آن دبیر

طومار آن امیر

آثار آن  وزیر

از قول آن حکیم

وز فعل آن علیم

از آسمان گرفته، رسیده به ریسمان

الفاظ را قطار نموده قفای هم

پیچیده هر یکی ز شرارت به پای هم

چون تنگ کرده عرصه دو دشمن برای هم

یا چند تن هووی عدو در سرای هم

ما ناسوار هم شده ماران چون شبق

بی حال و بی رمق

افسرده و دمق

پاپیچ و قاب ، رگ به رگ تازیانه ها

خط های کج نگاشته  بر کتف و شانه ها

هر یک به ثلث و نَسخ و گهرریز خامه ها

با خط خوش نوشته به طومار و نامه ها

بعد از ثنا و حمد به درگاه کردگار

طبق همین قباله و فرمان زرنگار

کرده تیول چاکر درگاه شهریار

چندین خرابه قریه در اقطار مملکت

هر یک مکان و منبع ادبار و مسکنت

ییلاق  و مزرعه

قشلاق و مرتعه

کاشانک و ونک

کهریزک و کَهَک

ولیان و هشتگرد

باغین و راهجرد

میگون و آدران

خفر و نیاوران

بادامک و فشم

خواف  و گلندوک

دهبید و گرمسار

گل تپّه و حصار

چل چشمه و شَوَند

شاهان دژ و نطنز

این چند کوره ده:

پر از انسان خسته حال

شرمنده از عیال

لبریز از ملال

کرده تیول مملکتی را به چند تن

هر تن هزار من

مغرور و قُلتشن

عاری ز علم و فن

هتّاک و لاف زن

جبّار و حق شکن

بی اعتنا به هر چه که آید، به هم وطن

تا عمر در عبادت خلّاق ذوالجلال

دور از غم و ملال

واندر فراغ بال

زین سفرۀ حلال

آسوده دل به عیش زیَد نوش جان کند

عمری دعا به دولت نوشیروان کند

این بوده روزگار رعیّت در این دیار

کشور تیول چند نفر رند مفت خوار

ای واقف از سرآمد دوران باستان

از قول جغدهای مداﺋن به داستان

دانی که جان و هستی ما ارزشی نداشت

جز بر ستم، مدار وطن گردشی نداشت

جز، بر مراد و مقصد صاحب تیول ها

تمکین و احترام به یاسای غول ها،

دهقان درین دیار چنین پست و خوار بود

گوئی که تخم عقرب و افعی و مار بود

دُرّاج وار بهر عقابان شکار بود

دهقان اسیر مالک قانون گذار بود

ای آرزوی گم شدۀ نا امیدها

بر راه انتظار دو چشمان سپیدها

آیا رسد دمی که درین مُلک باستان

جغدان ز جور و ظلم نگویند داستان؟

آیا رسد که سیم و زر و تل گنج ها

با جبر و جور جمع نگردد ز رنج ها؟

امنیه و مباشر و عمّال ظلم خان

از چنگ طفل مان نربایند لقمه نان؟

ایمن شود دهات وطن از هجوم ها؟

ویرانه ها ز شیون جانکاه بوم ها؟

دیگر کسی ملول و هراسان نمیشود؟

دیگر کسی مزاحم دهقان نمیشود؟

اصحاب خان هجوم به خرمن نمیشود؟

دیگر دلی به سینه ز بیمی نمی طپد ؟

دیگر عروس را به تبّرک نمی برند؟

پای قمار، دهکده ای را نمی خرند؟

دیگر عذار هیچ کس از غصّه زرد نیست؟

دیگر دلی  ز هول و ولا پر ز درد نیست؟

گل چهره ها به خواهش ارباب رام نیست؟

احمد دگر به خدمت خاتون غلام نیست؟

اطفالمان دگر نکشد جیغ نیمه شب؟

هذیان به لب گداخته تن در شرار تب

ای وای حمله کرد به من دیو شاخدار

جنٌ سیاه هفت سرِ زشت بال دار

یک اژدها تنوره زنان از درون غار

غّرنده مثل رعد

توفنده  همچو سیل

مانند عزرئیل

داس اجل بدوش

روباه حمله کرد به مرغ و خروس ها

دستی دراز گشت به زلف عروس ها

ناگه به سوی دهکده آمد سواره ها

در دست هریک از سر آدم مناره ها

ناگاه باد سام بر آمد ز کوهسار

شد هر چه بود  زرد  به  صحرا  و کشتزار

گرگی فتاد در گله بربود میش را

ماری درون چشم من افشاند نیش را

ناگه عقاب آمد و یک برّه را ربود

فوج ملخ هر آنچه به ده کشته بُد درود

ای ناجی جهنمّیان از عذابها

بردار از عذار حقیقت نقاب ها

بالله عذاب روز قیامت حرام ماست

زیرا نمرده آنچه عذاب  است دیده ایم

هرچه هراس برزخ و نار جهنم است

ما بیش از آن زدست مباشر کشیده ایم

هر زهر و هر شرنگ که در نیش مارهاست

از دست ساقی ستم خان چشیده ایم

ای تکیه گاه جملۀ از پا فتاده ها

ما سر بپای هر متعّدی نهاده ها

از کف رها نموده عنان اراده  ها

دانی چه دیده ایم  ز ارباب زاده ها!؟

ز آن ور پریده ها

دامن دریده ها

پستان بریده ها

مکتب ندیده ها

ز آن پر افاده ها

ز آن کّره  ها

و کُّره سواران بلعجب

مغرور و پر غضب

بی عفّت و ادب

حمّالة الحطب

فحشِ پدر به لب

شبهای جمعه با دو سه آوار عزب

مهمان بی ادب

از شهر مثل پیک اجل تند تاخته

در کوره راه هوا و هوس تن گداخته

عقل و شعور بر در میخانه باخته

اسباب عیش و نوش و طرب جور ساخته

تنگ غروب تاخته تا قلب روستا

کرده بساط لهو و لعب جور، کدخدا

گوئی مغول به کشور دشمن رسیده است

شمشیر از نیام به کشتن کشیده است

آخر کدام پرده دری را عیان کنیم؟

یا یک ز صد شرارتشان را بیان کنیم؟

شب های جمعه ما همه ماتم گرفته ایم

هریک هزار بار بدل غم گرفته ایم

از گونه گون توقّع مهمان رسیده ها

وین نوچه ها و تازه بدوران رسیده ها

تا روز جمعه طی شود و شب فرا رسد

افزونتر از عذاب جهنّم بما رسد

تا گم کنند بلکه از این قریه گورشان

ای کاش زود تر ببرد مرده شورشان

ای خصم بی مرّوتی و نا برابری

وی نخل بند گلشن  مهر و برادری

پس کی  به ما امان و مساوات می دهی!

پایان به اعتساف و جنایات می دهی!

آسوده مان ز محنت و آفات می کنی؟!

جبران هر خسارت و مافات می کنی؟

ایمن ز شر مالک و ارباب و کدخدا

فارغ ز خوف و وحشت و ارعاب می کنی

ناموس مان مصون چو شد از هر تطاولی

وز ایلغاز و خوف هجوم و چپاولی

دیگر نیاورد به دهِ مان ملخ هجوم

مانند جیش جانی و جرّار چین  و روم

شبهای پنجشنبه چو سگ توله های مست

بوزینه های لوس ، هوس پیشه های پست

برده بسان سیل  سرازیر می شوند

وز عمر خود ستم زدگان سیر می شوند

فی الفور سر رسند مباشر و کدخدا

مانا که سر رسیده به ده ناگهان بلا

هر خانه چند سکّه به ارباب و خان دهید

هر سر دو مَن کره

یک میش و یک برّه

گل پونه و تره

مرغ و خروس چاق

جوز و مویز و ماست

نان و پنیر و کشک

سرشیر و تخم مرغ

انگشت پیچ و دوغ

بادام و توت خشک

رنگینک و عسل

سنگینک و لواش

یک من نخود و ماش

سر شور و شیر خشت

اسپند و خاکشیر

مرّ و ترنجبین

صبر و سکنجبین

قطّاب و جوز قند

عنّاب و بید مشک

تسبیح و زعفران

عطر و گل و گلاب

نعنا و شنگ

ریواس و پسته شور

یک ظرف خشکبار

سدر و هل و کُنار

تریاک و کوکنار

لیموی آبدار

خرمای چابهار

هی کوفت و زهر مار

ای  چارۀ غم همۀ بی قرارها

داری خبر ز تیرگی روزگارها

با چه فسون برند جگر گوشه هایمان

از بهر کلفتی

از بهر نوکری

از بهر رفت و روی

از بهر شست و شوی

از بهر چشم گفتنِ بر هرچه نارواست!

از بهر ناز بردن از هر که بد اداست!

ای آخرین علاج غم دردمندها

وی بگسلندۀ همۀ قید و بندها

هان قید و بند ظلم قرون پاره پاره کن

رنج هزار سالۀ مارا تو چاره کن

ما، در برابر تو قسم یاد می کنیم

بر هر چه نزد خالق عالم مقدّس است

بر هر که در مقام ربوبی مقّرب است

بر هر که پاک دامن و خوب و منزّه است

سوگند می خوریم که با کوشش و تلاش

این ملک را چو رشک بهشت برین کنیم

این مهد باستانی فرهنگ و علم را

در خاتم زمانه گرامی نگین کنیم

کوشش کنیم تا که وطن گلستان شود

روزی رسان جملۀ خلق  جهان شود

بر معنی حقیقت قرآن

بر اهتزاز پرچم ایران

بر خندۀ فرشتۀ وجدان

بر حرمت ولی خدا شاه اولیا

بر خون پاک میر شهیدان کربلا

بر تربت تبرّک سلطان دین رضا

تا زنده ایم خدمت ایران زمین کنیم

هر کار را موافق احکام دین کنیم

دایر کنیم  هرچه زمین بکر وبایر است

پیکار با هر آنچه به دانش مغایر است

بیرون ز سر هر عادت پست و دنی کنیم

تا با صفات پاک وطن را غنی کنیم

در پرتو تعاون و ا یمان واتحّاد

همگامی و تلاش و هماهنگی و جهاد

همّت طلب ز درگه پاک خدا کنیم

هر روستا  قرینۀ نعمت سرا کنیم

آنقدر کشت و کار و کمک بر زمین کنیم

تا هر یک از دهات بهشت برین کنیم

ای آشتی دهندۀ فرق و تضادها

وی برطرف کنندۀ کین و عنادها

دانی قوت غالبمان زهر چشم بود!

چشمانمان دو کاسۀ لبریز خشم بود!

اطفالمان شنیده ز بس غیظ و اخم و تَخم

از تیغ هر زبان به جگر جان گزای زخم

مبهوت و بی تفاوت و بی بُعد و بی هدف

لب بسته سر شکسته، چو بی محتوا صدف

از بس تشر شنیده ملامت کشیده اند

سرکوفت خورده بسکه حقارت شنیده اند

بی آرمان و صامت و وامانده گشته اند

گم شو برو کنار

ای کرّۀ حمار

سگ تولۀ کثیف

بوزینۀ نحیف

بزغالۀ عنیف

گوسالۀ نفهم

بوزینۀ خبیث

زین ضربه های پتک حقارت بدوشمان

وز التهاب قلب و زبان خموشمان

منکوب کرده ظلم به سر عقل و هوشمان

آزادی، ای امید قلوب ستم کشان

از چنگ خان، عنان ستم دیده واستان

نابود ساز در کفشان تازیانه ها

آن جوجه خوارها ز درون آشیانه ها

ما قرن ها مقّدرمان تازیانه بود

چشمانمان به تیر حقارت نشانه بود

چون  ماکیان نواله مان آب و دانه بود

انصاف را زمانه عجایب زمانه بود

دهقان بسان مرغک بی آشیانه بود

از حق و از حقوق بشر بهره ای نداشت

تا معترض شود به ستم زهره ای نداشت

زیرا خدای دهکده قانون گذار بود

دولت به پشت مرکب مالک، سوار بود

حاکم اجیر و قاضی از او جیره خوار بود

شغل و مقام و منصب او بی شمار بود

علّامه بود فحل و سیاست مدار بود

هرکس که در صرافت این طرفه گنج بود

در پشت میله ها تنش آماج رنج بود

ای بس سری که در پی این آرزوی خام

واندر اداء کلمۀ این بی وجود نام

یک زنده  باد گفت به بالای دار رفت

بر کهکشان ستون تنش چون غبار رفت

در ذکر این کلام چه لبها که دوختند

ژاندارک ها در آتش این عشق سوختند

«عین القضات » و «بابک» و «حلّاج» سربدار

دریادلان که در تک دریا غنوده اند

آزادگان که در بند، رگ از هم گشوده اند

هر صاحب سری که حمّیت شعار بود

بنیاد هر کسی که به غیرت سرشته اند

در لوح جانش کلمۀ عفّت نوشته اند

احرار سرخ جامه که ناکام مرده اند

در راه نام و عزّ و شرف جان سپرده اند

در حسرت رها شدن از قید بندگی

از دست داده اند  گران   نقد  زندگی

جمله سر و سرای درین راه داده اند

جان بر وصال این بت چون ماه داده اند

جان داده اند چهرۀ جانان ندیده اند

آنی رهائی از غل و زندان ندیده اند

دلبسته اند لیک وصالی ندیده اند

در حسرت پرش پر و بالی ندیده اند

هر چه تلاش کرده سلاسل گران شده

غول شکنجه های ستم بی امان شده

تا لب گشوده اند زبانشان بریده اند

چون دم فرونبسته گلوشان دریده اند

این نام را که با خطر و خون نوشته اند

جویندگان فتاده ز پا در گریوه ها

تشبیه کرده اند به سیمرغ و کیمیا

یا آنکه بر فرشتۀ بخت گریز پا

یا آنکه بر صدای پراکندۀ خدا

این گنج شایگان که به ما بس گران رسید

بر قیمت حیات هزاران جوان رسید

روح و روان ما و گرامی چو جان ماست

خورشید بخت ما سند عزّ و شان ماست

* * *

تاریخ چیست کشمکش مفلس و غنی

ارباب و خان ظالم و دهقان مردنی

یک عدّه مفتخوار و هزاران فنا شده

در پنجه ها ی جور و ستم بینوا شده

یک چند تن زیاده طلب مست و آزمند

چندین هزار بنده فکنده به قید و بند

آن از برای توسعۀ مال و جاه خود

وین در تلاش چاره به حال تباه خود

آن از برای سیطرۀ هر چه بیشتر

این بهر چارۀ جگر از زهر نیشتر

آن در ره نثار به معشوقه های خود

از رنج ها ذخیره نموده برای خود

آن در ره نجات خود از پنجۀ ستم

وین در پی فزودن آماج رنج و غم

آن دورۀ رهائی خود از عذاب گور

وین در پی فزایش جبر و فشار و زور

سرمنشأ و اساس همه کارزارها

کشتار و قتل و فاجعه و گیر و دارها

تاراج و حرب و غائله و ایلغارها

از خون اگر که سرخ شده لاله زارها

برپا شده ز کلّۀ انسان منارها

نوع بشر گزیده اگر طبع مارها

انگیزۀ شرارت تیمور لنگها

آدم کشان جانی دل همچو سنگها

هر جا که مظهری است ز سفّاکی و جنون

چنگیزوار مست و خُمار از برای خون

سیمای هولناک آتیلا و یا نرون

شّدادها و هیتلر تاراج پیشه ها

از مزرع حیات درآورده ریشه ها

این جانیان برای فزودن به خاک خود

کردند جان نوع بشر را هلاک خود

تا بر جهانیان سر و فرمانروا شوند

ارباب هر چه روی زمین روستا شوند

غافل از آنکه مالک هر دو جهان خداست

جز ذات حق هر آنجه به هستی بود فناست

دیوان ترا به قلعۀ دیوان کشانده اند!

بر مسند قضاوت و میزان نشانده اند!

تیغی نهاده اند بدستت که تیز نیست!

با غول های ظلم به قهر و ستیز نیست!

چشمانت بسته اند که دَید و تمیز نیست!

درها مقّفل اند که راه گریز نیست!

ز آن بسته اند چشم تو تا بی بصر شوی!

از روزگار جور کشان بی خبر شوی!

تا در جدال غول ستم بی اثر شوی!

حالی تو ای مراد همه نامرادها!

ای که نرفته یاد تو یک دم ز یادها!

بردار چشم بند، فرود آ به سوی ما!

تا بارور شود شجر آرزوی ما!

دیوان قلعه مغز ترا منگ کرده اند!

روحت اسیر و پیکره ات سنگ کرده اند!

اول تنت بدون دل و جان نموده اند!

وانگاه زیب و زینت دیوان نموده اند!

بشکن در و دریچه و دروازه های ننگ!

آزاد شو ز دوزخ دیوان هفت رنگ!

باز آ بیا به دخمۀ ما هم سری بزن!

بر خرمن خدای ستم آذری بزن!

بر کلبۀ مذّلت ما هم دری بزن!

باز آ بدیده خاک رهت توتیا کنم!

باز آ که تا مشاهدۀ کیمیا کنم!

باز آ که تا نگاه بروی خدا کنم !

باز آ بیا به بین که برایت چه ها کنم!

«موسی» فراز صخرۀ «سینا» نشسته است!

«عیسی» به اوج عالم بالا گذشته است!

تا این زمان که با تو سخن ساز می کنم!

بر شرح درد و رنج زبان باز می کنم!

جز ماه آسمان که زبانش به کام نیست!

و آن مرغ شب که جز حق و هوش کلام نیست!

کی آگه است از دل پر اضطراب ما ؟!

کز خوف و بیم تا که چسان بُرده خواب ما؟!

هر شب ز بیم آنکه مباشر دهد پیام!

ارباب خواسته است کنیزی و یا غلام!

خوش مشرب و مودّب و فتّان و قد بلند!

چشمان چو چشم هوبره گیسو چنان کمند

محجوب و راز دار و نظر باز و سر به زیر!

در جلوه و جمال بتی شوخ و بی نظیر!

با آن نم و نشانه که در گوهر من است!

در آن پدر ندیده به خود دختر من است!

جُز ماه و چوک و دیدۀ شب زنده دار من!

جُز اشک های دخترک بی قرار من!

آگه که بوده از شب تاریک دهکده!

کز جور خان چه رفته به دهقان غم زده!

ز آن بد پیام ها و چنان اضطراب ها!

و آن اخم و تَخم ها و عتاب و خطاب ها!

و آن چشم غرّه های جگر سوز کدخدا!

یا زان زن مباشر بی  چشم و بی حیا!

رازی که از ایادی دیوان نهفتنی است!

اندوه و رنج سینۀ دهقان بی زبان!

از خون و اشک دیدۀ مان مست کرده اند !

تفویض اختیار رمه بر پلنگ ها ،

دریا و هر چه هست در آن بر نهنگ ها !

ناموس و مال و جان رعیّت حلال بود

بر هر کسی که صاحب جاه و جلال بود !

افراد و ساکنان هزاران تپاله زار

در زیر یوغ و قدرت یک عدّه برده دار !

از کمترین حقوق بشر بهره ور نبود

جز در عداد دام و دد و جانور نبود !

تاریخ شاهد است که دهقان این دیار

در گردش زمانه و در سیر روزگار

زنجیری ارادۀ خان و امیر بود !

محنت کش و عبید و غلام و اسیر بود !

شاه و وزیر صاحب چندین دهات بود !

کوشک و رباط و مرزع باغ و قنات بود !

خرچنگ وار ریشه دوانیده در وطن  !

می خورد آنچه خون و رمق بود در بدن !

ای کاش رنج های قرون را زبان بدی !

با آسمان به رنج و الم ترجمان بدی !

یا های های نای شبان را بیان بدی !

گریان به حال ما همه خُرد و کلان بدی !

ما سرگذشت مان بدرازای آه هاست !

بیرون ز حد و حوصلۀ سال و ماه هاست !

هر چه طناب ها که درون تیره چاه هاست !

هر موج انتظار که در طول راه هاست !

ما دیده بر ره ابدیّت سپرده ها !

یک عمر بار محنت و ادبار بُرده ها !

نذری نمانده تا که به پیری نداده ایم !

بندی نبوده تا به رواقی نه بسته ایم !

جائی نمانده تا به امیدی نرفته ایم  !

گاهی به بارگاه طلا کوب بقعه ها !

در جمع زائران ،

با سوز دل نوشته شکایت به رقعه ها !

با شاعران!

آخرین بروز رسانی در یکشنبه, 26 آذر 1391 ساعت 00:37